روز معلم

اطلاعات را از هر کجا می‌شود آموخت. کسانی در زندگی ما بوده‌اند که بدون آنکه رابطه‌ای با تمام وجود ما برقرار کنند، چیزهایی به ما آموخته‌اند. اغلب معلمان ما از این دست‌اند. ذهن ما را درگیر کرده‌اند بدون آنکه به کانون هستی ما راهی باز کنند. معلومات و مفاهیم غالباً پس از چند سال از یاد می‌روند و یا اگر می‌مانند اثر گرمی در زندگی ما برجا نمی‌گذارند.


معلمان انگشت‌شماری در عمر خود داشته‌ایم که یادآوری نحوه‌ی حضور و طرز ارتباط آنها، ذخیره‌ی تمام‌ناشدنی نور است، چرا که آگاهی حقیقی و ارزشمند از رهگذر ارتباط موثر حاصل می‌شود و نه از مجرای انتقال محتویات ذهن.


معلم ناب، کم‌یاب است. معلم ناب کسی است که به تو نحوه‌ی عالی‌تری از حضور، ارزانی می‌کند. ممکن است بعدها با عقاید و سلایق او زاویه پیدا کنی، اما مزه‌ی ناب حضورش را از یاد نمی‌بری. از این دست معلمان، تنها دو نفر در زندگی داشته‌ام.


روزشان مبارک.


منبع این نوشته : منبع
معلم ,زندگی ,بدون آنکه

خدا، من و تو، مارتین بوبر

ایمان حرف زدن درباره‌ی خدا نیست. حرف زدن با خداست. تحلیل نیست، مواجهه است. این درخشان‌ترین پیام مارتین بوبر در عرصه‌ی الاهیات است.

ایمان نمی‌تواند به صیغه‌ی غایب از خدا حرف بزند. ایمان، گفت‌وگو با «تو»ی سرمدی است. کسانی گمان می‌بَرند که در حال گفتگو با خدا هستند، اما خدا برای آنها هنوز «تو» نشده است، «آن» است. وقتی ارتباط با دیگری به شیوه‌ی تحلیل ذهنی و مقوله‌بندی باشد، ارتباطی شیء‌وار و «من- آن» است. تنها وقتی با همه‌ی وجود در هستی دیگری مشارکت کنیم، ارتباط «من – تو» پیدا کرده‌ایم.


حرف زدن با خدا، مغایرتی با حرف زدن با دیگران ندارد. ما از طریقِ حرف زدن با هر چیز، می‌توانیم با خدا گفتگو کنیم. اما تنها و تنها وقتی که حرف زدن ما نه از تبارِ «من – آن»، بلکه «من_ تو» باشد.


به باورِ مارتین بوبر، نزدیک شدن به خدا به معنی فاصله گرفتن از مخلوقات نیست. هر نزدیکی و تماس اصیلی، دراز کردنِ دستی به سوی هستیِ جاودانه و به پیشوازِ نفخه‌ی حیات ابدی رفتن است:


«این مخلوقات در حول و حوش شما می‌زیند و به هر کدام که نزدیک شوید همیشه دست به سوی هستیِ جاودانه دراز کرده‌اید.»(من و تو، مارتین بوبر، ترجمه ابوتراب سهراب و الهام عطاردی، نشر فرزان روز، ۱۳۸۰)


«هدفِ رابطه خودِ رابطه است که با «تو» مماس می‌شود. زیرا به مجردی که ما با تویی مماس می‌شویم نفخه‌ی حیات ابدی ما را درمی‌یابد»(منبع قبل)


مارتین بوبر معتقد است حتا کسی که خود را بی‌خدا می‌داند اگر بتواند به نحوِ مطلق با یک «تو» ارتباط بگیرد و با تمامِ هستی و روح خود دیگری را مخاطب سازد، در حقیقت در گفتگو با خداست:


«حتی آن کس که نسبت به خداوند احساس بیزاری می‌کند و در ذهن خویش خود را بی‌خدا می‌پندارد وقتی با تمام محتوای حیات خویش «تو»ی زندگی خود را مخاطب قرار می‌دهد یعنی «تو»یی که هیچ «تو»ی دیگری آن را محدود نمی‌سازد، مخاطب او در حقیقت خداوند است.»(منبع قبل)


مارتین بوبر قایل است که ارتباط با خدا به معنیِ نادیده‌گرفتن جهان و دیگر پدیده‌ها نیست، بلکه تماشای آنها در خداست. نه روی‌گردانی از دنیا و نه خیره شدن به دنیا، هیچ‌یک. تنها مشاهده‌ی جهان در خدا:


«ورود به رابطه‌ی واقعی مستلزم نادیده انگاشتن هیچ‌چیز نیست، بلکه به منزله‌ی دیدن همه چیز در چهره‌ی «تو»ست. این به منزله‌ی انکار جهان نیست بلکه در حکم استقرار جهان در جای صحیح آن است. روبرگرداندن از دنیا ما را خدایی‌تر نمی‌سازد همین‌طور خیره شدن به دنیا؛ ولی هر آن کس که جهان را در «او» می‌بیند، در حضور است.»(منبع قبل)


«اینکه بگوییم جهان چیزی است و خدا چیز دیگر یا اینکه خدا مندمج در جهان است، هر دو کلماتی بی‌روحند، ولی به حذف هیچ‌چیز رضایت ندادن، از هیچ‌چیز نگذشتن، همه را در بر گرفتن، یعنی همه جهان را و این عمل را در ضمن دربرگرفتنِ «تو» انجام دادن و حق جهان را به جهان تفویض نمودن و به هیچ چیز جز خدا نیندیشیدن و همه چیز را در او دیدن؛ این است رابطه‌ی واقعی متعالی. اگر شخص تنها به شناخت جهان اکتفا کند خداوند را درنمی‌یابد و اگر جهان را ترک بگوید باز هم خداوند را نخواهد یافت. ولی هر آن کس که با تمام وجود به سوی «تو»ی خویش می‌شتابد و همه‌ی هستی جهان را با خود به سوی «تو»ی خویش می‌برد به یافتن آن کسی نایل می‌شود که جست‌وجوکردنی نیست.»(منبع قبل)


نگاه مارتین بوبر در تقابل با نگاه معروفی است که روی‌آوری به خدا را مستلزم روی‌گردانی از غیر خدا می‌داند. به باور او مسیر عادی زندگی را نباید در طلب خدا ترک کرد. خدا را باید در مسیر طبیعی و عادی زندگی جُست:


«در حقیقت هیچ‌گونه تحرّیِ خداوند وجود خارجی ندارد، زیرا او در چیزی نیست که نیست و بدا بر حال آن کس که مسیر عادی زندگی خویش را ترک می‌گوید تا به جست‌وجوی خداوند برخیزد.»(منبع قبل)


بوبر می‌گوید وقتی جهان می‌تواند ما را از خدا جدا کند که با آن به مثابه‌‌ شیء مواجه شویم و در پیِ تجربه و شناخت جهان و سودبُردن از آن باشیم. آن وقت جهان را تنها شیء دانسته‌ایم و مواجهه‌ی من-آن داریم:


«بیایید جهان واقعی را که تمایلی به ملغی شدن و نادیده گرفته شدن ندارد دوست بداریم. آری جهان را با تمام وحشتی که در آن است دوست بداریم و به خود اجازه دهیم که آن را با دستان روحمان در آغوش بگیریم و دستان ما، دستانی را که نگهدارنده‌ جهان است لمس نماید. من از جهان یا این جهانی بودن، هیچ چیزی که ما را از خداوند جدا سازد نمی‌بینم، آنچه از این طریق محقق می‌‌گردد نوعی از زندگی با جهانِ از خود بیگانه «آن» است یعنی زندگی کردنِ تجربه و فایده، ولی هر آن کس که فی‌الواقع به سوی جهان می‌رود به سوی خداوند رفته است.»(منبع قبل)


«آن» دیدن جهان، یعنی در برابر جهان ایستادن و با حفظ فاصله به تحلیل، سنجش و سپس استفاده از آن پرداختن. «آن» وقتی است که با هستیِ مطلقِ دیگری مواجه نمی‌شویم. هر وقت دیگری و جهان را ابزاری برای ارضای مطامع خود دیدیم، از خدا دور شده‌ایم:


«هنگامی که مردی زنی را چنان دوست دارد که هویت او از زن بازشناخته نمی‌شود «تو»ی دیدگان آن زن به آن مرد اجازه می‌دهد تا به شعاع «تو»ی ابدی خیره شود. ولی اگر مردی در صدد فتح پیکر زنان باشد آیا می‌توان شبحی از هویت ابدی را فراروی شهوانیت او مشاهده نمود؟»(من و تو، مارتین بوبر، ترجمه ابوتراب سهراب و الهام عطاردی، نشر فرزان روز، ۱۳۸۰)


مارتین بوبر بر این باور است که یا انسان می‌تواند رابطه‌ی «من-تو»یی برقرار کند و یا نمی‌تواند. نمی‌شود با خدا رابطه‌ی «من- تو»یی داشت و آن‌وقت با جهان رابطه‌ی ابزاری و «من-آن»ی برقرار کرد:


«انسان نمی‌تواند حیات خویشتن را بین یک رابطه‌ی حقیقی با خداوند و یک رابطه‌ی غیرحقیقی «من» و «آن» با جهان تقسیم نموده و خداوند را در لغت به ستایش بنشیند و جهان را ابزار استفاده خویش قرار دهد هر آن کس که جهان را به صورت ابزار استفاده می‌شناسد خدا را نیز به همین گونه می‌پندارد. ستایش او از خداوند ورای کاستن از ثقل بار خویش است و طبعاً پاسخی نمی‌یابد.»(منبع قبل)

 

برای یک ارتباط اصیل، استقلال «من» ضروری است، آنچه باید رها شود استقلال من نیست، بلکه میل به تحمیل، اعمال قدرت و مهارِ سیاّلیت است. حیات در گروِ پویایی و پیش‌بینی‌ناپذیری است و هر وقت خواهان استقرار دیگری در مختصات معینی باشیم، او را بَدل به شیء و یا همان «آن» کرده‌ایم:


«وجود «من» ضروری همه روابط و حتی کامل‌ترین و عالی‌ترین رابطه است زیرا هر رابطه‌ای همیشه به دو طرف «من» و «تو» نیاز دارد. آنچه باید از دست نهاده شود «من» نیست بلکه آن انگیزه‌ی عبث تحمیل خویشتن است که انسان را وادار می کند تا از جهانِ متغیر، غیرملموس، گذرا، غیرقابل پیش‌بینی و خطرناکِ رابطه به جهانِ‌ تملکِ اشیاء و حس مالکیت بگریزد.»(منبع قبل)


"ویلیام ای کوفمن" در بیان ویژگی‌های ارتباطِ «من-تو» از منظرِ مارتین بوبر می‌نویسد:


«۱. ارتباط من‌ـ‌تو تمام وجود انسان را درگیر می‌کند. به‌عنوان مثال، در یک مواجهه‌ی من‌ـ‌تو چنین نیست که من در حال صحبت با فرد دیگر، درباره‌ی چیز دیگری فکر کنم. تمام وجودِ من غرق در ارتباط است. من و تو، حاکی از نگرش کل انسان است و ذهن تقسیم‌شده را نفی می‌کند.

۲. ارتباط من‌ـ‌تو انحصاری است. بوبر در تمثیل معروف خود درباره‌ی درخت می‌نویسد: «درخت دیگر آن نیست. نیروی انحصاری‌بودن، مرا محاصره کرده است.» مقصود بوبر این است که من تنها با درخت مواجهه می‌کنم؛ من در ارتباطم با خود درخت به طور کامل جذب می‌شوم. درخت در برابر من می‌ایستد. گویی در آن لحظه هیچ چیز دیگری وجود ندارد مگر مواجهه‌ی من با آن درخت. مواجهه مرا محاصره کرده یا در چنگ خود گرفته است. این، یک ارتباط انحصاری است.

۳. ارتباط من‌ـ‌تو مستقیم، صادقانه و بدون فریبکاری است. در یک ارتباط من‌ـ‌تو با شخص دیگر، من تلاش نمی‌کنم بر وی تأثیر بگذارم و «چیزی را به وی قالب کنم». از آنجا که من حقیقتاً خودم هستم، برای فرد دیگر این امکان را فراهم می‌شود که حقیقتاً خودش باشد: «همین که من، من می‌شوم، من می‌گویم تو.» از این رو، ارتباط من‌ـ‌تو ملاقاتی مطلقاً روراست، کاملاً خودجوش و خودانگیخته است. منْ دیگری را تحت مقوله نمی‌آورم. من او را ملاقات می‌کنم.»(مارتین بوبر: آیا مواجهه با خدا ممکن است، ترجمه‌ی مرتضی کریمی؛ مجله‌ی هفت آسمان، شماره‌ی ۴۳)


ارتباط با «تو»ی سرمدی از طریق ارتباط با «تو»ی سرمدی جاری در هر موجودِ فانی ممکن می‌شود. هر وقت توانستی آنچه را که پیشاروی تو قرار گرفته، به هیئتِ «تو» ببینی و نه از سرِ تحلیل و سنجش و شناخت، یا تصاحب و تملک و استفاده، با هستیِ مطلق او؛ هستیِ رازآمیز و فرید او؛ تماس پیدا کنی، آن‌وقت روزنه‌ای به سوی ارتباط با آن «تو»ی سرمدی که خداست، یافته‌ای.


هنر ایمان، هنر ارتباط است. هنر گذر از «آن» به «تو»


منبع این نوشته : منبع
جهان ,ارتباط ,بوبر ,مارتین ,خداوند ,«تو»ی ,مارتین بوبر ,ارتباط من‌ـ‌تو ,«تو»ی سرمدی ,عادی زندگی ,نیست، بلکه ,ترجمه ابوتراب سهراب ,بوبر، ترجمه ا

مودی، یک فیلم دیدنی!

فیلم مودی(Maudie)، به کارگردانی ایزلینگ والش و بر اساس زندگی ماد لوئیس(Maud Dowley)، نقاش کانادایی سبک فولکلور ساخته شده است. ماد لوئیس، به رغمِ معلولیت و ناتوانی جسمی و ذهنی، توانست به جای کشمکش با زندگی با آن درآمیزد. خود را شکوفا کند و با رنگ‌های شاد و روشن، نقّاشی‌های بسیاری بیافریند. می‌توان گفت ماد لوئیس جهان را زیباتر از آنچه تحویل گرفته بود، ترک کرد. تعدادی از نقاشی‌های ماد لوئیس را می‌توانید در این آدرس ببینید:

 http://www.blacksheepart.com/maudlewis60.html


ماد لوئیس شصت و هفت سال عُمر کرد اما نقاشی‌هایش آکنده از صمیمیت، سادگی و خوش‌بینی کودکانه است. بخت او این بود که توانست تا آخر زندگی جهان را از دریچه‌ی خوش‌رنگِ کودکانه‌ بنگرد و به تصویر درآورد. بخت او این بود که روح کودکانه‌ی خود را گم نکرد و اجازه نداد پنجره‌‌ای که نگاه او را به رنگ‌های روشن بیرون پیوند می‌داد، کدر شود. 


نقاشی کشید، وجود خود را فاش کرد، بر جهان افزود و دیده شد. مودی با همه‌ی معلولیت و محرومیت‌های ظاهری، توانست پرتوِ دوست داشته‌‌شدن را در قلب خود پذیرا شود. دوست داشته شد. 

شاید نافذترین قسمت فیلم آنجاست که مودی بر اثرِ یک بیماری سخت، در آستانه‌ی مرگ است و با صدایی نحیف، همسر خود را صدا می‌زند و شاکر و خرسند، آخرین جمله‌ی زندگی خود را به او می‌گوید: من دوست داشته شدم! من دوست داشته شدم!


ابراز قدردانی و امتنان از این بخت بلند که در میانه‌ی ناتوانی‌های جسمی و ذهنی، «دوست داشته شدن» را تجربه کرده است. موهبتِ کوچکی نیست، حتی اگر تنها یک‌بار اتفاق افتاده باشد. بذرِ کوچک نور است که می‌تواند در دل‌های شاکر و قدر‌شناس، ببالد و سر به آفتاب بساید. 


کریستین بوبن می‌نویسد:


«من فکر می‌کنم که برای زنده بودن- چون ممکن است کسی زندگی‌اش را بدون زنده بودن پشت سر بگذارد، و این بدون شک از مرگ هم بدتر است- آدم باید حداقل یک بار نگاه کرده باشد، حداقل یک بار به او عشق ورزیده باشد، حداقل یک‌بار از خود بیخود شده باشد. و بعد از آن، وقتی آن چیز به شما داده شده باشد، دیگر می‌توانید تنها باشید- تنهایی هم بد نیست. حتی اگر دیگر هیچ‌کس اغوایتان نکند، حتی اگر هیچ‌کس به شما عشق نورزد، حتی اگر دیگر هیچ‌کس نگاه‌تان نکند، آن چیزی که داده شده است واقعاً داده شده است، یک‌بار برای همیشه بوده است. در چنین لحظه‌ای است که می‌توانید چونان پرستویی که به سوی آسمان به پرواز درآید، به سوی تنهایی بروید.»(زندگی گذران، ترجمه بنفشه فرهمندی)

«زنده بودن یعنی دیده شدن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، یعنی ورود به نورِ نگاهی پر محبت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: هیچ کس از این قانون مستثنی نیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»(غیرمنتظره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ترجمه نگار صدقی)

«حاضرم جز این جمله تمامی کتاب‌هایم و کتاب بعدیم از میان برود: «یقین به اینکه روزی، کسی ما را برای یک بار هم که شده دوست داشته است، سبب پرکشیدن قطعی دل در نور می‌شود.» ممکن است همه چیز از من گرفته شود، اما این جمله در من به همان اندازه نگاشته شده که در کتاب‌هایم.»(نور جهان، ترجمه پیروز سیار)



منبع این نوشته : منبع
دوست ,زندگی ,داشته ,لوئیس ,حداقل ,داده ,دوست داشته ,باشد، حداقل ,زنده بودن

کیفیتِ چشمِ تو کافی است...

«ایام مبارک باد از شما. 

مبارک شمایید!

ایام می‌آید تا به شما مبارک شود.»  


«این ایام مختار 

 همچون آن بتان می‌گویند: 

" ای بی‌خبران از خویشتن 

 که به ما تبرّک می‌جویید

ما خود در آرزوی آنیم که شما در ما نگرید

تا روز را روزی نماند

 ساعت را ساعتی نماند

 جماد را جمادی  نماند"»

(مقالات شمس تبریز)


زمان‌ها و ایام ویژه و مقدس(هم‌چون ابنیه و اماکن مقدس) به زبان حال با آدمیان می‌گویند شما بی‌خبر از خویش‌اید که از ما تبرک می‌جویید؛ حال آنکه ما در آرزوی آنیم که نگاه عاشق شما ما را متبرّک کند. نگاه متبرک از عشق شما آدمیان است که زمان و مکان را مبارک می‌کند. برکت در نگاه شماست. طرز و شیوه‌ی رویارویی شماست که به هر چیز برکت می‌دهد و «خطِ خشک زمان» را از «حجمی آگاه» آبستن می‌کند. نگاه عاشق شماست که قادر است مِجمرِ ساعت‌ها را بگیراند و جمادات بی‌جان را زندگی ببخشد.

زمان و مکان و اشیا به خودی خود، جان و تقدّسی ندارند. جان‌بخشی رسالت آدمی است.


حضور انسان عاشق و عارف در جهان، همچون حضور جان در تن است. مولانا و شمس از ما می‌خواهند که نقش اساسی خود را در جهان از یاد نبریم. نفسِ روشن آدمی است که نسیم‌آسا جهانی را شکوفا و خندان می‌کند و دمِ عاشق و روح‌انگیز اوست که ذره‌های هوا را از زندگی و روح، بارور می‌سازد:


نه بخندد نه بشکفد عالَم

بی‌نسیمِ دمِ منوَّر ما

ذره‌های هوا پذیرد روح 

از دم عشق روح‌پرورِ ما

(مولانا)


جهان به خودی خود گویا نیست. ماییم که جهان را به گُفت می‌آوریم. نفَسِ عاشقانه‌ی انسان‌ها است که روح‌افزایی می‌کند و اجزایِ به ظاهر بی‌جان را به شور و خروش می‌کشاند. اهل جان و معنا، روح‌پروری و جان‌گستری می‌کنند:


در من بِدَمی من زنده شوم 

یک جان چه بود، صد جان منی

(مولانا)


عشق، کیمیاکار است. سنگ‌ را طلا می‌کند. اولیای حق، صفت کیمیا دارند و حضور و نگاه‌شان هر سنگ و جمادی را ارتقا می‌دهد و زر می‌کند:


اکسیر خدایی ست، بدان آمد کاینجا

هر لحظه زرِ سرخ کند او حجری را 


زنده کردن جهان، بستگی به ما دارد. دل‌های پژمرده و دم‌های سرد، جهان را پژمرده‌تر می‌کنند و دل‌های زنده از عشق قادر به جاری کردن روح در رگ‌های جهان هستند:


کاملی گر خاک گیرد زر شود

 ناقص ار زر برد خاکستر شود

(مثنوی/دفتر اول)


جهان، صورتی بی‌معناست که نیازمند نگاه ماست. چشمان ما که نباشد جهان را معنایی نیست:


تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است

چو دو دیده را ببستی زجهان جهان نماند

(مولانا)


اسماء الهی را تنها آدمی می‌داند. اوست که می‌تواند به اشیا معنا ببخشد و متناسب با آن معنا، به هر چیز نامی دهد. «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا»(بقره/31) توانایی نام نهادن، توانایی معنابخشیدن است. استعدادی که تنها از آن آدمی است. 


در این طرز تلقی، نگاه ما ناظری بی‌طرف و بی‌تأثیر نیست. نگاه ما در جهان اثر می‌کند و کیفیت آن را تعالی می‌بخشد. ما با نگاهی که آکنده از عشق و زیبایی و رحمت است، بر کیفیت جهان می‌افزاییم. به چیزها، جان می‌دهیم. 


شمس و مولانا می‌گویند پرده‌‌ای که بر زیبایی‌ِ جهان کشیده است، نگاه ناپاک توست. نگاهت که در شستشوی عشق، تطهیر شود جهان را سراسر نور خواهی یافت:


چنبره‌ی دید جهان ادراک تست

پرده‌ی پاکان حس ناپاک تست

مدتی حس را بشو ز آب عیان

این چنین دان جامه‌شوی صوفیان

چون شدی تو پاک پرده بر کَند

جان پاکان خویش بر تو می‌زند

جمله عالم گر بود نور و صُوَر

چشم را باشد از آن خوبی خبر

(مثنوی / دفتر چهارم)


بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس

تا نپوشد بحر را خاشاک و خس

(مثنوی / دفتر ششم)


 نگاه تو اصل است و جهان فرع. جهان، تابعی از نگاه توست و کیفیت نگاه تو را دارد. جهان به خودی خود، معنایی ندارد. در پی کشفِ معنا مباش، با نگاهت به هستی و اشیا معنا ببخش. دانه‌های نگاهت را در مزرعه‌ی جهان بپاش تا جوانه‌های جان برویند. تا جهان بارور شود. تا خاک، زندگی پیدا کند. مزرعه‌ی جهان از دانه‌های نگاه تو، زندگی می‌گیرد.


در این خاک، در این خاک، در این مزرعه‌ی پاک 

به جز عشق به جز مهر، دگر بذر نکاریم

(مولانا)


منبع این نوشته : منبع
جهان ,می‌کند ,مولانا ,آدمی ,جهان، ,زندگی ,مثنوی دفتر ,اشیا معنا ,مزرعه‌ی جهان ,خودی خود، ,نگاه عاشق

خطابه‌ی پایان

چاره‌ای جز دچار شدن نداشت. دچار شدن، بیچارگی بود. اما چاره‌ی دیگری نداشت. چیز چندانی نمی‌دانست. چیز چندانی از ظرائف واقعیت و قواعد ریاضی‌وار آن نمی‌دانست. عددها را بلد نبود. اندازه‌گیری با خط‌کش‌ها را بلد نبود. تنها بلد بود به رؤیاها خوش‌آمد بگوید و با خیال‌های سبک رفت‌وآمد کند. تنها بلد بود دست در گردنِ شعر بیندازد و با واژه‌های کاغذی قایق بسازد. بازیگوشانه قایق می‌ساخت و بدون سرنشین به امواج خیال می‌سپرد.  


اکنون که او در میان ما نیست و به آن آرامِ ملایمِ هیچ کوچیده است، گواهی می‌دهم که او هیچ چیز از واقعیت نمی‌دانست. او در کمالِ نادانی و طبعاً در کمالِ ناتوانی زندگی کرد و مُرد. توانایی او تنها در زُل زدن بود. او بهتر از همه‌ی دانایان می‌توانست زل بزند و تمام خود را در منظره‌ای خلاصه کند. او به شکل ابلهانه‌ای تداوم نسلِ شاعران بادیه بود. شاعرانی که با انگشتان آفتاب‌سوخته بر ماسه‌های داغ و بی‌قرار کویر، نقش می‌زدند. 


او اکنون در میان ما نیست، گر چه آن‌وقت‌ها هم که بود، چندان نبود. برکنار از واقعیت زندگی، در مهِ رقیقی نشسته بود و کلمات را برای ما برق می‌انداخت. عشق را برق می‌انداخت. و هر چیز را که به دست می‌گرفت، با خلوص خود می‌آمیخت. خالص می‌کرد و به ما بازمی‌گرداند. 


از او چیز چندانی نمی‌توان آموخت. هیچ چیز جز نبوغی نادر در برق انداختن. او می‌توانست هر چیز را از آنچه در نگاه نخست دیده می‌شود، درخشان‌تر بازنماید. او نتوانست از دردهای جانکاه بکاهد. نتوانست با فساد گسترده مبارزه کند. او چیز چندانی در زندگی نداشت. تنها تیله‌هایی رنگ داشت و شوری بی‌حد برای شفاف دیدن آنها. 


دیروز که پیکر‌ بی‌جان او را دیدم، در چهره‌ی کودکانه‌اش سبکیِ خوشه‌های گندم بود. خوشه‌های گندم، وقتی در ظهرِ رسیده‌ی تابستان، به زمزمه‌های باد گوش می‌دهند. انگار به زمزمه‌‌ی بادهای ابدی گوش می‌داد. در اشتیاقی کودکانه و معصوم، گوش می‌داد. آری، چنان به نظرم می‌رسید که جسم بی‌جان او، هنوز هم در حالِ گوش دادن و دل سپردن بود. مثل خوشه‌های گندم در ظهر رسیده‌ی تابستان.


او اکنون در میان ما نیست. فرزندی نیز از خود برجای نگذاشته که امتداد جسمی او باشد. تنها می‌شود سایه‌هایی از لبخند او را در میان کلمات پیدا کرد و ردِ دست‌های صبوری را دید که تمام عُمر در حال برق‌انداختن بودند. 


لو کروزو، ‌شهری بود که او هرگز آن را ترک نگفت. او همیشه مرا «پدر!» صدا می‌کرد. اما با لحنی آغشته به طنز و مهر... غالباً هم دوبار تکرار می‌کرد: پدر! پدر!

نمی‌دانستم کشیش بودن مرا دست می‌اندازد یا جوششِ آرزویی در اوست. یک‌بار پرسیدم:‌ جانِ پدر؟ گفت: بگذار همیشه کودک بمانم!


(امروز، 24 آوریل، روز تولد کریستین بوبن است)


منبع این نوشته : منبع
میان ,چندانی ,می‌کرد ,خوشه‌های ,واقعیت ,نمی‌دانست ,خوشه‌های گندم

من چند نفرم (۶)

مساله خیلی ساده است. نمی‌گویم حقیقتی را انکار کن. می‌گویم وقتی می‌خواهی بازی کنی لازم است چیزهایی را فرض بگیری. لازم است حقایقی را به پستوی آگاهی بفرستی. به اتاق عقبی. بنا نیست، هر چه حقیقت است همیشه در پیشخوان آگاهی تو باشد. شرکت کردن در هر بازی نیازمند مقادیری اغماض است. اغماض و نادیده گرفتن غیر از انکار حقیقت است.

یک بازیگر خوب، نمی‌تواند همزمان تماشاگر خوبی هم باشد. زمانی تماشاگر زندگی باش و زمانی بازیگر آن.

☘️


می‌گفت من اگر جورِ دیگری زندگی کنم، انگار نقش کس دیگری را بازی می‌کنم. نقشی که جان ندارد. تماشاگر می‌فهمد که بازی بی‌جان است. می‌گفت من نمی‌توانم بدل‌کار قابلی باشم. بازیِ دلخواه خودم هم خیلی هزینه‌بردار است. یعنی هزینه‌های سنگینی که هم بر خودم و هم بر اطرافیانم تحمیل می‌شود. شانه‌هایم طاقت نمی‌آورند. این است که این وسط مانده‌ام. و هیچ چیز مثل در وسط فشارهای دوجانبه ماندن، فرساینده نیست. می‌گفت با اینکه وسوسه‌ی مرگ همواره با اوست، اما می‌داند که زندگی دست بالا را دارد. انگار این وسوسه، بیشتر عاملِ انگیزه‌بخش و پیش‌بَرنده است برای زیستن در قلبِ فشار. به خودت می‌گویی وقت کم است و باید کارهای نیمه‌تمامم را کامل کنم. گفت می‌داند که این وسوسه‌ها هرگز آنقدر نیرومند نمی‌شوند که زندگی را مغلوب کنند و برای او تنها حُکم واکسن را دارند. ویروس‌‌هایی ضعیف‌شده و کم‌توان برای به حرکت انداختنِ زندگی. وسوسه‌هایی کم‌جان برای مقابله با روزمرگی. می‌گفت تشدید را از روی حرف «ر» بردار و دوباره بخوان: روزمرگی.

می‌گفت: «مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی». اما همچنان بر جای خود ایستاده‌ام.

☘️


گفتگو نگاه آدم‌ها را تغییر نمی‌دهد. آنچه را که هستند کم و زیاد می‌کند. گفتگو برای آدم‌هایی که جنس نگاه مشترکی دارند مناسب است. برای تقویت هم و نه تغییر دیدگاه هم. آنچه گمان می‌کنی در اثر گفتگو تغییر کرده، درجه و شدت و ضعف نگاهت بوده و نه کیفیت آن. گفتگو قادر به تغییر سنخ و نوع بازی آدم‌ها نیست. گفتگو برای آنهایی که هم‌بازی هستند مفید است. غالباً گفتگو با آنها که به کلّی در بازی دیگری غوطه‌ورند بی‌فایده است.

☘️


مشکل تو این است که نتوانستی میان دنیای خیال و واقعیت مرز بکشی. مشکل تو این است که خواستی ادبیات را زندگی کنی. پای خیال را به خالی‌های جاده بکشی. شاید هم چاره‌ای نبود. 


☘️


بازی را خودمان انتخاب نمی‌کنیم. تنها کاری که می‌توانیم کمی خوب بازی کردن است.  همه چیز را با هم نمی‌شود داشت. یا بی‌قرار در پی کشف قاره‌های مختلف زندگی می‌روی، بیشتر می‌بینی و کمتر آرام می‌گیری. یا یک جا می‌نشینی و زمین زیر پایت را حفر می‌کنی. کمتر می‌بینی اما آرام‌تر و سیراب‌تری.

دیگر بستگی به بازی‌ات دارد. خیلی هم انتخاب ما نیست که کدام بازی را می‌کنیم...

میدانم مطلق و قاطع حرف می‌زنم. اما این تنها راه برای شنیده شدن است.

☘️


وقتی در متن و دلِ تجربه‌ای هستی، چنان آمیخته‌ای که نمی‌توانی از آنچه درمی‌یابی فاصله بگیری و بعد آن را روایت کنی. وقتی از تجربه بیرون آمدی و امکان بازگفتن و روایت پیدا کردی، آنچه می‌گویی بازتابِ تصویری کم‌جان از آن تجربه‌ی گرم است. در حضور ناب، روایت ممکن نیست. روایت آنجاست که از آن حضور و تجربه‌ی ناب فاصله می‌گیری. کنار می‌کشی و با فاصله به آنچه از سر گذرانده‌ای نگاه می‌کنی. اما آنچه در این فاصله می‌بینی، همانی نیست که وقتی بی‌فاصله حاضر بودی می‌یافتی. از این‌رو همیشه فاصله‌ای هست. آنچه روایت می‌کنیم همانی نیست که تجربه می‌کنیم. 


منبع این نوشته : منبع
بازی ,زندگی ,آنچه ,گفتگو ,روایت ,فاصله ,همانی نیست ,گفتگو برای ,روزمرگی می‌گفت

توجیه (justification)

میوه‌های تو خوب نیستند، مرا با نام و نشانِ درخت چه کار؟

«درخت نیکو نه میوه‌ی تباه آورد و درخت تباه نه میوه‌ی نیکو. چه هر چه درخت را به میوه‌اش بازشناسند؛ انجیر را از خار برنمی‌چینند و انگور را از بوته‌ی تمشک. انسان نیک از خزانه‌ی نیکوی دل خویش آنچه نیک است برآورد و آن کس که بد است، از نهاد بد خویش آنچه بد است؛ چه آنچه از دل لبریز شود، بر دهان جاری می‌گردد.»(انجیل لوقا،‌ باب ششم، 43 تا 45)

حالا هر چه از امتیازات و محسَّنات این دین و آن مذهب بگویید. از پشتوانه‌های درخشان تاریخی و نظام‌های توجیهی و کلامی استوار. انسانِ گوشت و خون و پوست و استخوان‌ دار، به میوه نگاه می‌کند. میوه‌هایتان خوب نیست. انسان که ماشین اندیشه نیست. انسان بیش از آنکه تفکر باشد، احساس است. میوه که خوب نباشد، کسی به نام و تبار درخت، دل نمی‌بازد. حقیقت، میوه‌های شیرین و سودمند است، نه گزاره‌های مکتوب و مباحث فاخر و فخیم.

میوه‌های شیرین و سودمندِ درخت ایده‌هایت را نشانم بده تا در تو اعتقاد ببندم. مرا با انسجام و استحکام عقیده‌ات چه کار، با ریشه‌های درخشان تاریخی آن چه نسبت؟ به من بگو ایمان تو، جهان‌نگری و انسان‌شناسی تو، چه ساخته است؟‌

در خلوتِ امنِ پژوهشگاه‌ها و کتاب‌خانه‌های عظیم، با استفاده از روزآمدترین نرم‌افزارها و جستجوگرها، و به مددِ ذهن‌های وقّاد و وقت‌های فارغ، می‌توان برای هر عقیده و مرامی، معقولیتی دست و پا کرد و یا دیرینگی تاریخی پرداخت. کدام آیین و مشرب و مسلک است که با صرفِ بودجه‌های کلان و اختصاص ذهن‌های چابک و وقت‌های فارغ، نشود برای آن نظامی توجیهی فراهم کرد؟ 
اما آنچه به مقبولیت و اعتبار ایده‌ای منجر می‌شود، میوه‌های محسوس و تجربه‌‌پذیر آن است. اگر واپس‌روی و شکستی هم بوده است، ناشی از ضعف دلایل و نظام توجیهی نبوده، بلکه شکستی در تاریخ و تجربه است.

شکست مارکسیزم به سبب ضعف نظام توجیهی آن نبود، قدرت‌گیری لیبرالیسم هم... 
درختی را که میوه‌ی خوب می‌دهد نمی‌بُرند. اسم و رسم و نام و نگار و رنگ و لعاب نظری، هیچ مرامی را ماندگاری نبخشیده است. 

حقیقت، نام دیگر میوه‌های سودمند است. حقیقت، گزاره‌های شیک و برّاق تو نیستند. حقیقت را با میوه‌هایش توجیه می‌کنند.

منبع این نوشته : منبع
میوه‌های ,آنچه ,توجیهی ,درخت ,تاریخی ,انسان ,وقت‌های فارغ، ,نظام توجیهی ,میوه‌های شیرین ,نیست انسان ,درخشان تاریخی

ایمان و بشارت

«اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ ایماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبی»


ترجمه:

«خدایا از تو ایمانی مسألت دارم که بدان قلب مرا لمس کنی!»

(فرازی درخشان از دعایی که ابوحمزه ثمالی از امام زین‌العابدین نقل کرده است.)


جهانی است در جمله‌ای. می‌گوید ایمانی می‌خواهم که قلب مرا به دست‌های تو برساند. ایمانی که مایه‌ی تماس قلب من با تو باشد. ایمانی که از طریق آن با قلب من مباشرت کنی. با قلب من بیامیزی. یادآور تعبیری است که قرآن در بیان حالِ گوساله‌پرستی بنی‌اسرائیل می‌گوید:‌ «وَأُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» یعنی مهر و محبت گوساله در دل‌شان سرشته شد. دقیق‌تر این است: از مهرِ گوساله، دلشان آب خورد. ایمان، کوششی در جهت لمس شدن است. لمس شدن از جانبِ امنیتی مطلق.

—-


«ارْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ»


ترجمه:

«بر آنکه سرمایه‌ای جز امید ندارد، مرحمت نما!»

(فرازی درخشان از دعایی که حضرت علیِ مرتضی به کمیل بن زیاد آموخته است.)


می‌گوید مهمترین سرمایه‌ی وجودی ما امید است. امید، آرزوبافی و خوش‌خیالی نیست. امید وهم‌زده زیستن و نادیده‌گرفتنِ واقعیت‌ها نیست. امید، چشم به راه گشایش‌های تازه بودن است. مهیا بودن برای دریافت بارقه‌های نور است. امید، حالتی قلبی است که تو در آن با تمامیتِ خویش، گوش‌به‌زنگِ جرقه‌ای هستی تا خود را از نو برافروزی. امید وقتی است که از «ندانستن»، «نبودن» را نتیجه نمی‌گیری. می‌گویی چه پهنه‌ها و عرصه‌ها که هنوز بر من مکشوف نشده. چه لقمه‌ها و رزق‌ها که هنوز در سفره‌ی بخت من نیامده. چه کشش‌های لطیف و نوازش‌های ظریف که در راهند و من دلم روشن است. امید یعنی اجازه نمی‌دهم شیشه‌ی دلم چنان تیره و تار شود که لبخندِ آمرزش صبح را درنیابم. به خدا امید داشتن، یعنی امید داشتن به جریانِ منتشرِ نور و آگاهی در رگ و پیِ جهان. چنین نگرش و روحیه‌ای، اصلی‌ترین سرمایه‌ی اهل معنا و ایمان است. 


منبع این نوشته : منبع
امید ,ایمانی ,امید، ,یعنی ,می‌گوید ,فرازی درخشان

من چند نفرم (۶)

من چند نفرم (۶)

مساله خیلی ساده است. نمی‌گویم حقیقتی را انکار کن. می‌گویم وقتی می‌خواهی بازی کنی لازم است چیزهایی را فرض بگیری. لازم است حقایقی را به پستوی آگاهی بفرستی. به اتاق عقبی. بنا نیست، هر چه حقیقت است همیشه در پیشخوان آگاهی تو باشد. شرکت کردن در هر بازی نیازمند مقادیری اغماض است. اغماض و نادیده گرفتن غیر از انکار حقیقت است.
یک بازیگر خوب، نمی‌تواند همزمان تماشاگر خوبی هم باشد. زمانی تماشاگر زندگی باش و زمانی بازیگر آن.
☘️

می‌گفت من اگر جورِ دیگری زندگی کنم، انگار نقش کس دیگری را بازی می‌کنم. نقشی که جان ندارد. تماشاگر می‌فهمد که بازی بی‌جان است. می‌گفت من نمی‌توانم بدل‌کار قابلی باشم. بازیِ دلخواه خودم هم خیلی هزینه‌بردار است. یعنی هزینه‌های سنگینی که هم بر خودم و هم بر اطرافیانم تحمیل می‌شود. شانه‌هایم طاقت نمی‌آورند. این است که این وسط مانده‌ام. و هیچ چیز مثل در وسط فشارهای دوجانبه ماندن، فرساینده نیست. می‌گفت با اینکه وسوسه‌ی مرگ همواره با اوست، اما می‌داند که زندگی دست بالا را دارد. انگار این وسوسه، بیشتر عاملِ انگیزه‌بخش و پیش‌بَرنده است برای زیستن در قلبِ فشار. به خودت می‌گویی وقت کم است و باید کارهای نیمه‌تمامم را کامل کنم. گفت می‌داند که این وسوسه‌ها هرگز آنقدر نیرومند نمی‌شوند که زندگی را مغلوب کنند و برای او تنها حُکم واکسن را دارند. ویروس‌‌هایی ضعیف‌شده و کم‌توان برای به حرکت انداختنِ زندگی. وسوسه‌هایی کم‌جان برای مقابله با روزمرگی. می‌گفت تشدید را از روی حرف «ر» بردار و دوباره بخوان: روزمرگی.
می‌گفت: «مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی». اما همچنان بر جای خود ایستاده‌ام.
☘️

گفتگو نگاه آدم‌ها را تغییر نمی‌دهد. آنچه را که هستند کم و زیاد می‌کند. گفتگو برای آدم‌هایی که جنس نگاه مشترکی دارند مناسب است. برای تقویت هم و نه تغییر دیدگاه هم. آنچه گمان می‌کنی در اثر گفتگو تغییر کرده، درجه و شدت و ضعف نگاهت بوده و نه کیفیت آن. گفتگو قادر به تغییر سنخ و نوع بازی آدم‌ها نیست. گفتگو برای آنهایی که هم‌بازی هستند مفید است. غالباً گفتگو با آنها که به کلّی در بازی دیگری غوطه‌ورند بی‌فایده است.
☘️

مشکل تو این است که نتوانستی میان دنیای خیال و واقعیت مرز بکشی. مشکل تو این است که خواستی ادبیات را زندگی کنی. پای خیال را به خالی‌های جاده بکشی. شاید هم چاره‌ای نبود. 

☘️

بازی را خودمان انتخاب نمی‌کنیم. تنها کاری که می‌توانیم کمی خوب بازی کردن است.  همه چیز را با هم نمی‌شود داشت. یا بی‌قرار در پی کشف قاره‌های مختلف زندگی می‌روی، بیشتر می‌بینی و کمتر آرام می‌گیری. یا یک جا می‌نشینی و زمین زیر پایت را حفر می‌کنی. کمتر می‌بینی اما آرام‌تر و سیراب‌تری.
دیگر بستگی به بازی‌ات دارد. خیلی هم انتخاب ما نیست که کدام بازی را می‌کنیم...
میدانم مطلق و قاطع حرف می‌زنم. اما این تنها راه برای شنیده شدن است.
☘️

وقتی در متن و دلِ تجربه‌ای هستی، چنان آمیخته‌ای که نمی‌توانی از آنچه درمی‌یابی فاصله بگیری و بعد آن را روایت کنی. وقتی از تجربه بیرون آمدی و امکان بازگفتن و روایت پیدا کردی، آنچه می‌گویی بازتابِ تصویری کم‌جان از آن تجربه‌ی گرم است. در حضور ناب، روایت ممکن نیست. روایت آنجاست که از آن حضور و تجربه‌ی ناب فاصله می‌گیری. کنار می‌کشی و با فاصله به آنچه از سر گذرانده‌ای نگاه می‌کنی. اما آنچه در این فاصله می‌بینی، همانی نیست که وقتی بی‌فاصله حاضر بودی می‌یافتی. از این‌رو همیشه فاصله‌ای هست. آنچه روایت می‌کنیم همانی نیست که تجربه می‌کنیم. 

منبع این نوشته : منبع
بازی ,زندگی ,آنچه ,گفتگو ,روایت ,فاصله ,همانی نیست ,گفتگو برای ,روزمرگی می‌گفت

کافربُرون و مسلمان‌اندرون

در نگاه شمس تبریزی حقیقتِ مسلمانی، رسیدن به حالی است که چه بسا خودِ صاحبِ حال نام اسلام بر آن نگذارد. کسانی هستند که با سنجه‌های بیرونی مسلمان نیستند، اما در حقیقت، مسلمان‌اند. کافر آفاقی‌اند و مسلمانِ انفسی. کسانی هم هستند که با سنجه‌های بیرونی مسلمانند اما در حقیقت، کافرند. یعنی مسلمان آفاقی‌اند و کافر انفسی:


«جماعتی مسلمان‌برونانِ کافراندرون، مرا دعوت کردند. عذر‌ها گفتم. می‌رفتم در کلیسا. کافران بودندی دوستان من، کافربرون، مسلمان‌اندرون. گفتمی: چیزی بیارید تا بخورم، ایشان به هزار سپاس بیاوردندی و با من افطار کردندی و خوردندی و همچنان روزه‌دار بودندی»(مقالات شمس)


همین نگاه را در حکایت زیر می‌یابیم:


مردی یهودی نزد ابوسعید ابوالخیر صوفی رفت و بدو گفت: می‌خواهم بر دست تو مسلمان شوم. بوسعید گفت: از دین خویش بر مگرد. مردمان انبوه شدند و گفتند: ای شیخ او را از مسلمان شدن منع می‌کنی؟ بوسعید بدان مرد یهودی گفت: بناگزیر می‌خواهی مسلمان شوی؟ گفت: آری. شیخ بدو گفت: آیا از مال و جان خویش بری شده‌ای؟ گفت: آری. بوسعید گفت: این خود، در نظر من، اسلام است، اکنون او را نزد شیخ ابوحامد ببرید تا«لالای منافقین» را بدو بیاموزد. یعنی لاإله إلّا الله را.(تلبیس الابلیس، به نقل از مقدمه شفیعی کدکنی بر اسرارالتوحید)


بوسعید می‌گوید همین‌که اسیر مال و جان خودت نیستی، یعنی مسلمانی. از منظر بوسعید حقیقت مسلمانی رهایی از خودپروایی است. اقرار به کلمه‌ی توحید را لالایی منافقان می‌داند چرا که چنین اقراری زمزمه‌ی منافقان هم هست و نمی‌تواند نشانه‌ی حقیقت مسلمانی باشد. منافقانی که بدون آنکه حالِ توحید را تجربه کنند، به آن اقرار می‌کنند. 


اگر حقیقت مسلمانی منزل کردن در یک «حال» و وضع وجودی باشد، کمتر به یکبارگی رخ می‌دهد. شمس می‌گفت یکباره نمی‌شود مسلمان شد. مسلمانی حقیقی رهایی کامل از همه‌ی خودخواهی‌هاست و در سیری پیوسته و در ضمن جزر و مدهای بسیار است که کمالِ مسلمانی حاصل می‌شود:


«پیشِ ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن، مسلمان می‌شود و کافر می‌شود، و باز مسلمان می‌شود، و هر باری از او چیزی بیرون می‌آید، تا آن وقت که کامل شود»(مقالات شمس)


در نگاه اقبال لاهوری نیز برخی از متفکران معاصر، قلبی مؤمن و اندیشه‌ای کافر دارند:


زانکه حق در باطل او مُضمَر است

قلب او مؤمن، دماغش کافر است

-

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت

قلب او مؤمن دماغش کافر است


چون اصل و اساس، همان وضع وجودی است و نه شمایل بیرونی، ممکن است کسی خود را بی‌خدا و یا بی‌دین بداند اما در حقیقت رو به خدا داشته باشد:


{مارسل می‌گوید: رابطه‌ای پنهانی، اینهمانی‌ای نهانی، میان ایمان و عشقِ بی‌قید و شرطی که انسان‌ها به هم می‌ورزند هست. شاید روشنتر این باشد که بگوییم: وفا ایمانِ سرّی است. در این نکته، مارسل با بوبر همداستان است که می‌گوید: «اما وقتی آنکه از نام [خدا] گریزان است و خود را بیخدا می‌داند کلّ هستی خود را در طبقِ اخلاص می‌نهد و به «تو»ی زندگیش، به عنوان «تو»یی که دیگری محدودش نمی‌تواند کرد، روی می‌کند [در واقع] به خدا روی کرده است.» بی‌ایمانانی که قرینِ وفا می‌زیند، در پیرامون خود آب‌وهوایی پدید می‌آورند که ایمان در آن نشو و نما می‌تواند کرد، درست همانطور که درختچه‌ها آب و هوایی پدید می‌آورند که ممکن است جنگلی از درختان بزرگتر در آن بروید. عشق بی‌ایمانان مانند چشمه‌ای زیرزمینی است که زندگیشان را سیراب و سرسبز می‌دارد، برکنار از نومیدی و عناد با خود و بیمعنایی، با شهادتی که بر زبان نمی‌آورند. بی‌ایمانان، به لسانِ الاهیات مسیحی، شاهدان بیکلامِ کلامِ الهی‌اند. وفایشان نحوه‌ای مشارکت در راز هستی است.}(گابریل مارسل، سم‌کین، ترجمه مصطفی ملکیان)


گابریل مارسل از «ایمانِ سرّی» و پوشیده می‌گوید. ایمانی که خودِ شخص به آن اعتراف ندارد، اما وضع وجودی‌اش مؤید آن است. معتقد است هر وقت بتوانیم برکنار از اراده‌ی معطوف به قدرت(که کنترل و تصاحب از لوازم آن است) به هم‌نوع خود عشق بورزیم، در حقیقت به خدا عشق‌ورزیده‌ایم: 


«عمیق‌ترین و تزلزل‌ناپذیرترین اعتقاد من... این است که... خواسته‌ی خدا، به هیچ‌روی این نیست که به او، و نه به مخلوقات او، عشق بورزیم، بلکه این است که او را از طریق مخلوقات و همراه با مخلوقات، به عنوان نقطه‌ی شروع کارمان، بستاییم.»(همان منبع)


چنین نگاهی به معنای گذر از دین نیست، بلکه گذر از دین‌پرستی است.  ادیان می‌توانند نظمی معنوی و ظرفیتی زبانی در اختیار ما بگذارند که در رسیدن به این «وضع وجودی»، یاری کند. ادیان راهی برای رسیدن به مقصدی هستند. مقصدی که تو در آن با رهایی از خویش و درنوردیدن دیوارها، به سلام و صلح می‌رسی.


به‌هرچه از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان

به‌هرچه از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

(سنایی)


منبع این نوشته : منبع
مسلمان ,مسلمانی ,کافر ,حقیقت ,بوسعید ,می‌گوید ,حقیقت مسلمانی ,پدید می‌آورند ,دماغش کافر ,سنجه‌های بیرونی

لذت تخصیص تو وقت خطاب

حکایت شاعرانه‌ی درخشانی در تذکرة‌الاولیای عطار آمده است. سالکی نزد عارفِ نام‌آشنا، ذوالنون مصری می‌آید و از سکوتِ خداوند شکایت می‌کند. می‌گوید: «دوست با ما هیچ سخن نمی‌گوید. نظری به ما نمی‌کند، و به هیچم بر نمی‌گیرد.». بیمناک است که عمرش به آخر آید و آوازی از دوست نشنود. از پویش و کوششِ خود نومید و پشیمان نیست، تنها از اینکه قبل از مرگ، آن صدای آشنا را نشنود، نگران است: «نه از آن می‌گویم که دلم از طاعت کردن بگرفت، لکن می‌ترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنین خواهد بود، و من عمری حلقه به امیدی می‌زدم که آوازی نشنوده‌ام. صبر بر این بر من سخت می‌آید.»
از ذوالنون مصری چاره می‌خواهد.

ذوالنون به مُرید بیمناک و نالان می‌گوید حال که دوست با وجود اینهمه طاعت و کوشایی تو، نظری از سرِ لطف نمی‌کند، امشب که خانه رفتی، سیر غذا بخور و نماز عشاء را مخوان و تمام شب بخواب. شاید حضرتِ دوست، این‌بار دست‌‌ِ کم به عتابی تو را بنوازد و صدای‌ش را به تو ببخشد. عتاب می‌کند، اما برای عتاب کردن ناگزیر است با تو حرف بزند و سکوت خود را بشکند: «برو و امشب سیر بخور، و نماز خفتن مکن، و همه شب بخسب، تا باشد که دوست اگر به لطف ننماید به عتاب بنماید. اگر به رحمت در تو نظری نمی‌کند به عُنف[خشم] در تو نظری کند.»

مُرید چنان کرد که ذوالنون گفته بود. آن شب در خواب، محمد مصطفی را دید. پیامبر در خواب به او گفت حضرت دوست به تو سلام می‌دهد و می‌گوید نامردی است که به بارگاه او، زود سیر شوی، چرا که اصلِ کار، استقامت است. سلام مرا نیز به آن راهزنِ مدعی[ذوالنون مصری] برسان و بگو: «ای مدعیِ دروغ‌زن! اگر رسوای شهرت نکنم نه خداوند توأم» رسوایت می‌کنم تا بیشتر از این عاشقان درمانده‌ی ما را فریب ندهی: «تا بیش با عاشقان و فروماندگان درگاه مَکر نکنی. و ایشان را از درگاه ما نَفور[گریزان] نکنی.»

مُرید از خواب بیدار می‌شود. گریان و دوان نزد ذوالنون مصری رفت و ماجرا بازگفت. ذوالنون که شنید خدا به او سلام داده و او را «مدعی و دروغ‌زن» خوانده، «از شادی به پهلو می‌گردید، و به های وهوی می‌گریست.»

حکایت سرشاری است. داستانِ ابدیِ یک تمنا. تمنای آنکه آوازی از جانب دوست، دلت را فتح کند. تمنای آنکه خدا، سکوت خود را بشکند و به زمزمه‌ای، آبادت کند.

مولانا می‌گفت:

لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب
(مثنوی/دفتر پنجم)

تخصیص در وقتِ خطاب، یعنی حضرتِ دوست تو را، و دقیقاً تو را خطاب کند. تو را، و دقیقاً تو را صدا بزند. می‌گوید لذتی که در این تخصیص، در این خاص‌بودگی در خطاب، می‌جوشد، از صد خُم شراب، نمی‌جوشد.

انگار تمامِ کوشش‌ها و تپش‌های عارفان برای آن است تا دوست، آنها را صدا کند. به شکل ویژه‌ای صدا کند. دلتنگی را به جان می‌خرند، تا دوست صدای‌شان کند: «دلتنگِ من!»:

شیوه‌گری بین که دلم تنگ شد
تا تو بگوییش که: «دلتنگ من!»

خود را به لنگی می‌زنند تا دوست صدای‌شان کند: «لنگِ من» و آن وقت از باد، شتابنده‌تر شوند:

پای من از باد روانتر شود
گر تو بگویی که: «بیا لنگ من!»

خاموش می‌مانند و سکوت می‌کنند تا دوست بگویدشان: «خمُش و دَنگِ[مدهوش] من»:

خامش کن چون خَمُشان دنگ باش
تات بگوید: «خَمُش و دنگ من!»
(غزلیات شمس)

عارفان می‌گویند اگر خراب نباشیم و خراب نشویم، صدای آبادگر دوست، بر ما نمی‌تابد. دلتنگ و لنگ و دَنگ می‌شویم، تا مهر او برجوشد و خطاب‌مان کند: «دلتنگ من... لنگِ من... دَنگ من...»
در مناسبات این‌جهانی نیز اغلب چنین است. آدم‌ها اگر همیشه شاد و سرحال باشند، احساس می‌کنند کسی صدای‌شان نمی‌زند و به آنها نمی‌نگرد. به پیشواز اندوه می‌روند، تا دستی بر سطوحِ روح آنان، بلغزد.

منبع این نوشته : منبع
دوست ,ذوالنون ,مصری ,دوست، ,نظری ,می‌گوید ,ذوالنون مصری ,دوست صدای‌شان ,تمنای آنکه

لحظه‌های غربیه

آن سوی مرزها، هر روز صبح با موسیقی برگ‌های پاییزی زیر گام‌های آرامت، دلتنگی‌هایت را دوره می‌کنی و مات آواز پرنیانی شجریان به یک صبح خواب‌زده فکر می‌کنی که هم‌شاگردی خوب‌رویت، نقاشی‌ای را که کار خودش بود به دستت می‌دهد و زودی باز می‌گردد. در آن نقاشی، تو بودی. کودکیِ تو. کودکی مثل همین حالا دلتنگ و خاطره‌پرست. خاطره‌ی کی؟ دلتنگ چه؟ لابد برای خودت هم روشن نیست.


من، این‌سو، رهروی جاده‌های ناامن، در تنگنای خارها و نیشترهای بسیار، رؤیای جریده رفتن و آزادگی دارم. رؤیایی ماتم‌زده. نافرجام.


من این سو، لغزیدن نرم‌نرم اما غافلگیرانه‌ی برف‌های پیری و خستگی را بر سر و روی و روحم نظاره می‌کنم. خسته از خویش؛ از نهاد ناآرام و طالع ناشناخته‌ی بختی پریشان، حتا برای خویش.


نظاره‌گر برهوت تاریک تنهایی که مدام مرزهایش را جلوتر و جلوتر می‌بَرد. تنهایی، اما نه غالباً از نبودن دوستان و دل‌آگاهان و هم‌دمان، که از غربت در خویش... تنهایی در غریبستانی که هم‌نام من است.


اینجا کجاست؟ کجاست که هیچ برّه‌‌ای یافت نمی‌شود علف خستگی‌ام را بچرد. نشانی از آن سبزه‌زاران بی‌غصه‌‌ای که شب‌هایش ستاره‌‌ها غرق مغازله‌اند داری؟ آنجا که بشود بی‌تشویش خوابید، بر سطح نرم فراغت، تنبلانه دراز کشید، لنگر انداخت و تموج‌های روحی سیمابی را فرونشاند؟ جایی که ترس‌هایم مرا ترک گفته‌اند و در مکالمه‌ی نسیم و سپیدار، به ملایمتی صبور، دست می‌سایم. آنجا کجاست؟


تو می‌دانی؟


آذرماه ۹۴

〰〰〰〰


می‌دانی، دلم می‌خواهد یک شب بخوابیم و صبح که بیدار شدیم هیچ کاری نداشته باشیم مگر گوش دادن به مکث‌های بین واژه‌ها، مگر تماشا کردنِ لحظه‌ی شکفتنِ لبخند بر گونه‌هاامشب،، مگر غرق‌شدن‌های مکرر در سرانگشتان رازورانه‌‌ای که بدون هر رنگِ لاجوردی، نیلی است. 


دلم می‌خواهد یک صبح بیدار شویم و بنگریم که هیچ کاری نداریم مگر پذیراشدنِ نسیم‌هایی که میان ما و درختان، فرقی نمی‌گذارند و چنان پریشانی ما را نوازش می‌کنند که درهم‌تنیدگی شاخه‌ها را...


یک روز صبح بیدار شویم و ببینم چیزی از ما نمی‌هراسد و بیگانگی نمی‌کند. حتا مرگ، دوستانه و صمیمی دست بر شانه‌‌ی ما می‌گذارد و بی‌آنکه سطحی را بخراشد، چیزی را در ما پر می‌دهد. حتا گنجشک‌ها با آن احتیاط چابک و دل‌های هراسان‌شان، امنیتی در ما کشف می‌کنند و دانه‌های خود را در میان انگشتان ما پنهان می‌سازند.


یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم هیچ کاری نداریم مگر لمسِ آهسته‌ی عبور ثانیه‌ها و مهربانی با عقربه‌هایی که بی‌هیچ هدفی، به دور خویش می‌چرخند. 


یک روز صبح بیدار شویم، و زمان چیزی را در ما نیاشوبد.

آن صبح، میقاتِ جاودانه‌ی خدا خواهد بود.  


اردیبهشت ۹۷


〰〰〰〰


سیاحتم میان فکرها و حرف‌ها

سرک کشیدنم به خلوتِ خُمار رمزها و رازها

نه، هیچ‌یک مرا نبُرد

تا به خانه‌ام

خانه‌ای لبالب از حباب‌های روشنِ رها 


آه، مرگِ آشنا!

غربت هماره را تو چاره‌ای

دست‌های خسته‌ را بگیر

تا به خانه‌ای که زندگی نبُرد

ببر مرا


آه، مرگِ آشنا

درد خانه‌ای که هرگزم نبود

کی، کجا، تمام می‌شود؟

کی، کجا؟


اردیبهشت ۹۷، صدیق قطبی، در لحظه‌ای غبارآلود


منبع این نوشته : منبع
بیدار ,چیزی ,میان ,کاری ,خویش ,شویم ,بیدار شویم ,کاری نداریم

کدام امید؟

یادداشتِ خواندنی ِ«تزریق امید به مثابه امری غیر اخلاقی» نوشته‌ی آقای رضا ایرانمنش، حاوی اشارات راه‌گشا و سنجیده‌ای است، اما به نظر می‌رسد به تکمله‌ای نیازمند است. 


می‌توان از دو نوع امید سخن گفت. امید آنگاه که به چیزی یا کسی تعلق می‌گیرد(امید به) و امیدواریِ مطلق که تعلق به چیز یا کسِ خاصی ندارد. امید از نوعِ «امید به» را می‌شود «خوش‌بینی» نامید. محاسبات و پیش‌بینی‌هایی می‌کنیم و خوش‌بین هستیم که محاسبات ما درست از آب دربیایند و نتیجه‌ی دلخواه ما حاصل شود. در این سطح، امید در چارچوبِ محاسبات قرار جای می‌گیرد، می‌تواند رخوت‌آور باشد و ما را گرفتارِ خیالات خام و آرزوهای تباه کند. چنان به امکانِ خاص و معیّنی دل‌بسته و خوش‌بین می‌شویم که از تجربه‌ی امکان‌های دیگر چشم می‌پوشیم و ممکن است سرآخر، این خوش‌بینیِ محاسباتی ما را به فرجامی تلخ برساند. خوش‌بینی و «امید به» در این وضع و حال، همسایه‌ی انسداد است تا گشودگی. مستلزم محروم کردن خود از امکان‌های دیگر و خرج کردنِ تمام نیروی فردی در مسیری نامطمئن و ناپیدافرجام است. 


اما می‌توان از ضرورتِ امیدواری به مثابهِ حال و کیفیتی روحی دفاع کرد. امیدواری، به معنای آنکه آینده مقهور و اسیرِ گذشته نیست و واقعیتی که هم‌اکنون تجربه کرده‌ام، واقعیت نهایی نیست. در این سطح از امید، ما همچنان به امکان‌های ناشناخته و هنوز پیدانشده‌ی هستی امیدواریم، بدون آنکه وضعیت و یا فرجام خاصی را مدنظر داشته باشیم. 


 امیدواری به این معنا روحیه‌ای خاص و طرزی از رویارویی با جهان است که در آن امکان‌های موجود در هستی را بسی فراتر از امکان‌هایی می‌دانیم که تاکنون به محاسبات ما درآمده و یا در گذشته تجربه کرده‌ایم. فعال، سنجیده و آگاه به پیش می‌رویم و وضعیت فعلی‌مان را وضعیتِ فرجامین تلقی نمی‌کنیم. 


امیدواری به وضعیت، چیز یا کسِ خاصی اگر مبتنی بر محاسبات سنجیده نباشد، غیرعقلانی و نکوهیدنی است، اما امیدواری مطلق (به معنای گشودگی و آمادگیِ فعال در برابر امکان‌های ناپیدای جهان)، همیشه مطلوب است. 


▪️پیوست:


«خوش‌بینی متعلق به قلمرو ترس و میل است، زیرا پیامدی مطلوب را متصور می‌شود و پیش‌بینی می‌کند. اما ماهیت امید این نیست که «امید داشته باشیم الف اتفاق بیفتد»، بلکه تنها این است که «امید داشته باشیم...» شخصی که امید دارد وضعیت فعلی را به عنوان وضعیت نهایی نمی‌پذیرد. با این حال، شرایطی را هم که رهایی‌بخش او از گرفتاری‌اش است تخیل یا پیش‌بینی نمی‌کند، بلکه تنها امید رهایی دارد. هر چه بیشتر امید از هر گونه پیش‌بینی درباره‌ی شکل رهایی فراتر رود، کمتر در معرض این ایراد قرار می‌گیرد که در بسیاری مواقع آن رهایی که به آن امید بسته بودیم محقق نمی‌شود. اگر میل من این باشد که بیماری‌ام با فلان عمل جراحی علاج شود، امکان زیادی وجود دارد که این میل با مانع روبه‌رو شود. اما اگر فقط امیدوارم بمانم، هیچ اتفاق خاصی(یا عدم اتفاقی) الزاماً امید مرا سست نمی‌کند.

ولی این بدان معنا نیست که امید رخوتناک یا منفعل است. امید رواقی‌گری نیست. رواقی‌گری صرفاً حالت وادادن و تسلیم در آگاهی‌ای منزوی است. امید نه وامی‌دهد و نه انزوا می‌جوید. «امید یعنی اعلام این‌که در قلبِ هستی، ورای همه‌ی داده‌ها، فراتر از همه‌ی فهرست‌ها و حساب و کتاب‌ها، اصلی رازورانه هست که با من همکار است.»

.... یأس، به بیان مارسل، در حکم آن است که بگوییم در سرتاسر واقعیت چیزی نیست که بتوانم به آن اعتبار ببخشم، چیزی نیست که ارزنده باشد... در جایی که یأس انکار می‌کند که واقعیت در نهایت نشان خواهد داد که درخورِ اعتماد و اعتباری نامتناهی و درگیری و آمادگی تام و تمام من است.»(گابریل مارسل، برایان ترینور، ترجمه‌ی سید حسین حسینی، نشر ققنوس)


«امید، در واقع، چیزی است که می‌توان گشودگی‌ای عظیم در رویارویی با راز نهایی هستی‌اش خواند...

نومید شدن تصدیق به بیوفایی عالم واقع است و از منظرِ «خودِ» در خود فرونشسته جارزدن که: آینده هیچگاه نخواهد توانست از یوغِ جبر و جبّاریتِ گذشته برهد. نومیدی سنجیدن امور مقدور و میسور است به سنجه‌ی مقولات پیشساخته و تعیین حدودی که انسان عاقل نباید به فراتر از آنها امید بندد. فقط آنجا که وسوسه‌ی تسلیم به نومیدی هست امید می‌تواند جوانه زند و «خود»، آزادانه، سربپیچد از اینکه آن مقولاتی را که فقط وعده‌ی نابودی روح آدمی را می‌دهند به مرتبه‌ی اطلاق برکشد....

امید مقتضی امتناع از محاسبه‌ی حدّ و مرزهای امور مقدور و میسور است. این امتناع متکی است بر اطمینان از اینکه عالَم واقع در قالب تنگ مقولات و دسته‌بندی‌های فهم و تخیل ما در نمی‌گنجد و شکوفایی روحِ آدمی را می‌خواهد، نه ناکامی آن را.»(گابریل مارسل، سم‌کین، ترجمه مصطفی ملکیان، نشر نگاه معاصر)


منبع این نوشته : منبع
امید ,امکان‌های ,«امید ,محاسبات ,وضعیت ,خاصی ,داشته باشیم ,گابریل مارسل، ,امور مقدور ,چیزی نیست ,بلکه تنها ,«امید داشته باشیم

گفتن یا نگفتن، مسأله این است

گفتن ازو تشبیه شد، خاموشی‌ات تعطیل شد

این درد، بی‌درمان بُوَد، فَرِّج لَنا یا ذالمِنَن

- مولانا


نه می‌شود خاموش ماند، و نه می‌شود چنان که در خور است، سخن گفت. ویتگنشتاین در آخرین گزاره‌ی تراکتاتوس می‌نویسد: «آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌باید درباره‌اش خاموش ماند.». اما چنین بایدی را عاشقان برنمی‌تابند. چرا که در پیِ تعریف و تحلیل نیستند، و تنها آواز می‌خوانند. فیلسوف می‌گوید درباره‌ی آنچه ماهیتاً گفتنی نیست، نباید اظهار نظر کرد. چنین اظهار نظری گزاف و بی‌راه است. درست هم می‌گوید. عارفِ عاشق اما راه سومی را برمی‌گزیند. آنچه ماهیتاً گفتنی نیست را بَدَل به آواز می‌کند و تجربه‌ی خود را از رویارویی با آن، به رشته‌ی سخن می‌کشد. 


مولانا می‌داند که نمی‌تواند بدونِ دچار شدن به «تشبیه» از او حرف بزند. هر چه که درباره‌ی او بگوید، ناخالص است چرا که از دریچه‌ی مشابه‌سازی‌های ذهن و زبان گذشته است. اما خاموش ماندن هم تعطیل کردنِ جستجو است و فرونشاندنِ آتشِ طلب.


مولانا برای تفهیم منظور خود تمثیل نقش و آینه را طرح می‌کند. آیا تصویری که در آینه می‌بینی، نقشِ آینه است یا نقشِ تو؟ در آینه دیده‌ای، اما از آینه نیست:


نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست

نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

دم که مرد نایی اندر نای کرد

درخور نایست نه درخورد مرد


در واقع اینجا با امری دیالکتیکی روبرو هستیم. مولانا در قصه‌ی موسی و شبان به این نکته‌ی ظریف اشاره می‌کند که در حقیقت، موسی هم که گمان می‌کند درباره‌ی خدا به شیوه‌ای کامل و استوار حرف می‌زند، تفاوت چندانی با آن چوپانِ پاک‌دل ندارد. حمد و ثنای موسی هم اگر چه در قیاس با چوپان، سنجیده‌تر است، اما در قیاس با حقیقتِ فراتر از لفظ و تعبیرِ خدا، همچنان ناقص و آلوده به تشبیه است:


هان و هان گر حمد گویی گر سپاس

همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان گر بهترست

لیک آن نسبت بحق هم ابترست

(مثنوی/دفتر دوم)


 گفتن، آلوده به تشبیه است و نگفتن، آلوده به تعطیل:


گفتن ازو تشبیه شد، خاموشی‌ات تعطیل شد

این درد، بی‌درمان بود، فَرِّج لَنا یا ذالمِنَن


درد بی‌درمان همین جاست. جایی که نه گفتن می‌توانی و نه صبرِ نگفتن داری. به تعبیر شاعر معاصر:


دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم

(شفیعی کدکنی)


مولانا می‌دانست که هر چه به گفتن در می‌آید آمیخته به فنا است و محدودیت پیدا می‌کند و از آن‌رو که خدا فراتر از اندیشه است، به تورِ زبان در نمی‌آید. اما گفتن برای مولانا، شکلی از نالیدن است. بیان تجربه‌ی خویش است از آنچه می‌توان «مواجهه» نامید. او قایل به خدااندیشی یا خدادانی نبود، مبلّغ و مروّجِ خداپویی یا خداجویی بود. برای مولانا، خدا همانِ سوزِ خدا است:


چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر بسر فکر و عبارت را بسوز

(مثنوی/دفتر دوم)


آنچه کازانتزاکیس می‌گفت که «شاید هم خدا همان جستجوی خدا باشد» بیانگرِ عصاره‌ی تلقیِ عارفان از خداست. در نظر مولانا هم خدا، اندیشه نیست، جستجوست. مقصد نیست. راه است و سوزی که تو را کشان کشان می‌بَرد. 


در تلقّی اغلب متدینان، خدا مقصد است، و در تلقی عرفانی خدا راه است و تپش و شراری که روندگان را به پیش می‌رانَد. اگر خدا اندیشه است، با تحلیل و استدلال می‌توان درباره‌اش حرف زد و اگر خدا جستجو است، تنها می‌شود در پی او رفت. آن وقت حرف‌هایی که می‌زنی، اظهار نظر فلسفی درباره‌ی او نیست، بیان تجربه‌های مسیر است.


منبع این نوشته : منبع
گفتن ,است، ,می‌کند ,آینه ,مولانا ,آنچه ,ماهیتاً گفتنی ,مثنوی دفتر ,اندیشه است، ,برای مولانا، ,آنچه ماهیتاً ,آنچه ماهیتاً گفتنی ,خاموشی‌ات تعطی

صدرنشین همه‌ی احکام

خدایا ما را ببخش که همه عُمر اشتباه کردیم. همه‌ عُمر اشتباه گفتیم. خیلی چیزها بلد شدیم. خیلی حرف‌های آراسته و دقیق گفتیم. ولی دوست داشتنِ «انسان» ‌را بلد نشدیم. آنقدر همت نداشتیم که دریابیم نام دیگر تو محبت است و هر حُکم و دستوری که با روحِ محبت سازگار نیست، بی‌اعتبار است. چرا که نسبتی با تو ندارد. خودخواهی و خام‌اندیشی ما را ببخش. درنیافتیم که سلطنت تو که همه چیز را در بر گرفته محبت و رحمت است(وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ) و هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست. در نیافتیم که بر پیشانیِ هر سوره‌ای، رحمتِ بی‌کران خود را گوش‌زد کرده‌ای(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم) تا بکوشیم خواسته‌های تو را مطابق با این اصلِ مکرّر که همچون قندِ مکرّر است و هر آغازی با آن متبرک می‌شود، فهم و تفسیر کنیم. 


بر ما ببخش که درنیافتیم در میان تفاسیر و قرائت‌های مختلفی که از دین و قرآن می‌شود، آن فهم و دریافتی که به «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم»، یعنی به رحمت و محبت نزدیک‌تر است، درست‌تر است. تو در آغاز هر سوره‌ای، ضابطه و ملاک تفسیر را به ما داده بودی. چرا محققان فن و عالمان تفسیر در کنار قواعد و اصول باریک‌اندیشانه‌ی خود، ذکر نکردند که در میان چند فهم و برداشت متفاوت، آنچه شبیه‌تر به روحِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم باشد، درست‌تر است؟


خدایا، ما را ببخش که اصلی‌ترین ضابطه‌ی فهم قرآن و دین را درنیافتیم. تو با صدرنشاندن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم مهمترین پیام خود را با ما در میان گذاشتی: 


رحمت، صدرنشین همه‌ی احکام است.

در هر وضع و حالی که هستی بنگر، تصمیم، قضاوت، اقدام و گفتارت تا چه اندازه با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم سازگار است.


منبع این نوشته : منبع
الرَّحْمَنِ ,اللَّهِ ,الرَّحِیم ,ببخش ,محبت ,بِسْمِ ,اللَّهِ الرَّحْمَنِ ,بِسْمِ اللَّهِ ,الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ,همه‌ی احکام ,صدرنشین همه‌ی

قرآن و اخلاقِ مراقبت

نگرش اخلاقی قرآن عطف توجه ویژه‌ دارد به کسانی که کم‌توان و کم‌بهره‌‌اند. چنان که خواجه‌ی شیراز می‌گفت قسمت ازلی بی‌حضور ما کردند و از این‌رو اگر موافق خواسته‌ی ما نیست، نباید خُرده‌ای گرفت. وقتِ تقسیم، حضور نداشتیم و ظاهراً حق گلایه هم نداریم. 


اسباب معاش و زندگی میان مردم قسمت شده است «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»(زخرف/۳۲)، اما قسمت شدنی نابرابر تا با سرشت ابتلایی جهان سازگار باشد. احتمالاً بهره‌مندی یکسان از اسباب دنیوی، هدف ابتلایی زندگی را ممتنع می‌کرد. احتمالاً اگر همه بهره‌ی یکسانی از قدرت جسمانی، هوش، ثروت و... می‌داشتیم امکان رویش و بالیدن را نمی‌داشتیم.


بیدارباش‌های اخلاقی قرآن به طرز ویژه به آنها که آسیب‌پذیرند توجه دارد. به یتیمان که توان مراقبت و مدیریت اموال خود را ندارند و ممکن است کسانی به دور از احتیاط و پارسایی به دارایی آنان نزدیک شوند عنایت ویژه دارد. آنکه مالِ کسانی که توانِ مراقبت از مال خود را ندارند، به ناحق بخورد، چنان است که گدازه‌ی آتش می‌خورد. همچنین سفارش می‌کند که یتیم را میازار.(ضحی/۹) حال که او از حمایت پدر محروم است، شایسته‌ی عطوفت بیشتر توست.


به والدین، آنگه که پیر می‌شوند و طبیعتاً در جسم و روان، شکننده‌تر، عنایت ویژه دارد. آن‌گاه که به کهولت رسیدند، شکننده‌تر می‌شوند، پس مراقب باش و حتی به آنان «اوف» مگو.(اسراء/۲۳)

به مساکین که از فرط ناتوانی زمین‌گیر و «ساکن» شده‌اند و توان جنب‌وجوش ندارند، عنایت ویژه دارد. گدا را از خود مران.(ضحی/۱۰) و چنان که خدا در حق تو نیکی کرده، تو نیز با دیگران نکویی کن(قصص/۷۷).


به کودکان، که در حمایت از حیات خویش ناتوانند، عنایت ویژه دارد. کودک، حق حیات دارد، اما نمی‌تواند از خود دفاع کند. والدین از سرِ ننگ و نام‌های اجتماعی ممکن است زندگی او را نادیده بگیرند. گاهی هم از خوفِ فقر و تنگ‌دستی، به حیات جنین خود پایان می‌دهند. می‌گوید درهم‌شکستگی جهان و حوادث عظیم کیهانی که روی دهد، از دختر زنده به گور شده، می‌پرسند: به کدامین گناه کُشته شدی؟(سوره تکویر، آیات یک تا 9)


اینجا بیان قرآن، بسیار عاطفی است. از دخترکِ بی‌نوایِ ناکام از جهان رفته می‌پرسد که مگر گناه تو چه بود؟ پرسشی که در انتظار پاسخ نیست. پرسشی که تنها شکایت است و اعتراض.

خورشید که درهم پیچد، ستارگان که تیره شوند، کوه‌ها که به حرکت درآیند، دریاها که به جوش‌آیند.... یعنی وقتی به فراسوی این نظمِ مستقر، به پُشت این ظواهرِ پابرجا بنگریم؛ در باطن جهان، چنین سؤالی همیشه هست. راستی به کدام گناه، کشته شد؟ به کدامین جُرم، کیفر دید؟


والدین ممکن است جنین حیات‌گرفته‌ی خود را از سرِ تنگدستی امروز یا بیمناکی از تنگ‌دستی فردا، از حق زیستن محروم کنند. هشدار می‌دهد که مکنید.(انعام/۱۵۱؛اسراء/۳۲) شیطان است که به شما وعده‌ی فقر می‌دهد و اینگونه شما را به ناشایستگی‌ها وامی‌دارد.(بقره/۲۶۸)


به آنان که کم‌توانی‌های جسمی دارند، عنایت ویژه دارد و آنها را از رعایت پاره‌ای احکام معاف می‌دارد. می‌گوید نابینایان، ناشنوایان و آنان که لنگ و بیمارند می‌توانند از معافیت‌های بیشتری در عرصه‌ی رفتار اجتماعی بهره‌مند باشند.(نور/۶۱) 


به ضعیفان و ضعیف‌داشته‌شدگان عنایت ویژه دارد و می‌خواهد به فریاد آنان که گرفتارِ ستمکاران شده‌اند، برسیم. کسانی که راه گریزی ندارند و تنها دعای‌شان این شده که خدایا ما را از این سرزمین، رهایی بخش! برای رهایی ستمدیده‌گانِ ضعیف‌داشته‌شده(مستضعف) بکوشید.(نساء/۷۵)


به زنان نیز که در آن روزگاران و هنوز هم، آسیب‌پذیرترند، عنایت ویژه دارد. می‌گوید مبادا به اکراه و برخلافِ رضایت، زنان را به ارث ببرید و از آن خود کنید و یا آنان را تحت فشار بگذارید تا بخشی از آنچه بدانان بخشیده‌اید را بازپس بگیرید.(نساء/۱۹)


سبب تحریم ربا نیز به حمایت از آنان که آسیب‌پذیرند برمی‌گردد. در ربا، وضعِ آسیب‌پذیران و افراد کم‌توان بدتر می‌شود و آنان که توانا و داراترند، تواناتر و داراتر می‌شوند. ربا، در چارچوبِ مناسبات آن روزگار، شیوه‌ای حامی آسیب‌پذیران نبود. قرآن به جای معاملات ربوی، قرض‌الحسنه را پیشنهاد می‌کند. هر جا که توصیه به قرض دادن(به جای معامله‌ی ربوی) است، می‌گوید به خدا قرض دهید. در حقیقت شما به خدا قرض می‌دهید و نه به فردِ کم‌توان. گویا خدا به نمایندگی از آنان، طالب قرض‌الحسنه‌ی شماست.(بقره/۲۴۵؛ تغابن/۱۷)


به آنان که زیر بار قرض‌اند، عنایت ویژه می‌کند و می‌گوید بر آنکه تنگدست و بی‌نواست، تا زمانی که به گشایشی برسد، مهلت دهید و موعد پرداخت را به تعویق افکنید و اگر دیدید اساساً قادر به بازپرداخت نیست، بهتر است بر او ببخشید.(بقره/۲۸۰)


آنان که دوستشان نداریم، نیازمند حمایت و عنایت ویژه‌اند. چرا که ممکن است بغض درونی ما مانع شود که با آنها رفتاری منصفانه داشته باشیم. آنان که مخالف و حتی دشمنِ اعتقادی یا سیاسی ما هستند در معرض آسیب ما قرار دارند. خشم و کینه‌ای که از آنها در دل داریم می‌تواند ما را به وادی ستم بکشاند.  

قرآن عنایتِ ویژه‌ای دارد به پاسداشتن عدالت در برابر آنان که با دشمنی دارند. هشدار می‌دهد که مبادا دشمنی، ما را از رعایت انصاف و موازین عدالت، بازدارد.(مائده/۸) 


در سوره‌ی عبس، پیامبر مورد عتاب واقع می‌شود که چرا افراد غنی و ثروتمند که را بر نابینایِ مستمندی که عبدالله ابن ‌ام‌مکتوم نام داشت، مقدم داشتی. در حالی‌که تو سرگرمِ دعوتِ بزرگان قریش بودی تا از موانع راه دین بکاهی، فقیرِ نابینا، بی‌توجه به اقتضای مقام، از تو سؤال پرسید و تو روی تُرش کردی. او که نابینا بود و متوجه سرگرانی و ترش‌رویی تو نشد، ما اما دیدیدم و نپسندیدیم.(سوره عبس/آیات یک تا ۱۰)


مولانا متأثر از این روایت می‌شود و عتاب معلمانه‌ی خدا را اینگونه تقریر می‌کند که آن ضریر(نابینا) طالب حق بود، و نباید در هوای ارشاد بزرگان و سران، از او روی‌گردانده می‌شد. نابینای طالب، از صد قیصر و امیر، بهتر است. کم‌توانی جسمانی و مالی افراد نباید سبب کم‌برخورداری از احترام و توجه اجتماعی شود. 


«چونکه اعمی طالب حق آمده است

بهر فقر او را نشاید سینه خَست

تو حریصی بر رشاد مهتران

تا بیاموزند عام از سروران

زین سبب تو از ضَریر مِهتری

رو بگردانیدی و تنگ آمدی

احمدا نزد خدا این یک ضَریر

بهتر از صد قیصر است و صد وزیر»

(مثنوی: دفتر دوم)


شیوه‌ها متناسب با سرشتِ متحول جامعه، عوض می‌شوند، اما آن نگرش اصلی و عنایت ویژه پابرجاست. آنچه مهم است روش‌هایی نیست که غالباً در حمایت از افراد کم‌توان و آسیب‌پذیر رایج بوده، بلکه فهم این توجهِ ژرف و اعتنای بنیادین قرآن به اخلاقِ مراقبت و پرستاری است. اخلاقِ مراقبت، اقتضا می‌کند آسیب‌پذیری و شکنندگی دیگران را مراعات کنیم. به نظر می‌رسد توصیه‌های اخلاقی قرآن در بسیاری مواضع، نزدیک به «اخلاقِ مراقبت» است. 


قرآن پی در پی به ما تعلیم می‌دهد تا آنانی را که در معرضِ آسیب هستند، دریابیم. آنان که کم‌برخوردارترند. کم‌برخوردار از زیبایی، توانایی جسمی، بینایی، بهره‌ی هوشی، توان ارتباطی، اعتبار اجتماعی، اصل و نسب و هزار و یک چیز دیگر.


منبع این نوشته : منبع
آنان ,عنایت ,ویژه ,قرآن ,می‌کند ,می‌گوید ,عنایت ویژه ,ویژه دارد ,اخلاقی قرآن ,اخلاقِ مراقبت ,هشدار می‌دهد

عادت و عبادت

واژه‌ی عادت تنها یک حرف از واژه‌ی عبادت کم دارد، اما عارفان ما می‌گفتند هر چه از سرِ عادت باشد عبادت نیست. هر چه عادت شود، بی‌نصیب از حقیقت است. عادت وقتی است که روالِ ظاهری کاری انجام می‌‌پذیرد اما از نیروی زندگی خالی است. عادت، حرکتی است تهی شده از تپش زندگی. همچون تنی که دیگر جان ندارد. در چنین تلقّی، نقشِ اساسی در ارزشمندی هر فعل و حرکتی، کیفیتِ باطنی فاعل آن است. «حال»ِ توست که نبضِ قال تو را می‌جهاند. در هر کار و حرکتی، نیازمند کوکِ مجدد قلبمان هستیم. 

«راه مردان، که اصنام عادت را پاره پاره کردند، دیگر است؛ و راه نامردان و مدّعیان، که صنم عادت را معبود خود کردند، دیگر. کم آدمی را بینی در وجود که از شیاطین عادت، زخمی، دو زخم، و ده زخم، و هزار زخم ندارد. ای عزیز! جمالِ قرآن آنگاه بینی که از عادت پرستی به درآیی تا اهلِ قرآن شوی. از عادت پرستی بدَر شو؛ اگر هفتاد سال در مدرسه بوده‌ای یک لحظه بیخود نشده‌ای.»(خاصیت آینگی، گزیده‌ی آثار عین القضات همدانی، نجیب مایل هروی)

ولیک از صحبت نا اهل بگریز
عبادت خواهی از عادت بپرهیز
نگردد جمع با عادت، عبادت
عبادت می‌کنی بگذر ز عادت
(گلشن راز، محمود شبستری)

تو یقین می‌دان که اندر راه او
نیست «عادت» لایق درگاه او
هر چه از «عادت» رود در روزگار
نیست آن را با «حقیقت» هیچ کار
(مصیبت‌نامه، عطار نیشابوری)

آنچه خلاف‌آمدِ عادت بود
قافله‌ سالار سعادت بود
(مخزن الاسرار،‌ نظامی)

در خلاف آمدِ عادت بطلب کام که من
کسبِ‌ جمعیت از آن زلف پریشان کردم 
(حافظ)

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم 
(قیصر امین‌پور)

منبع این نوشته : منبع
عادت ,عادت، ,عبادت ,عادت پرستی

انبیا در پیِ مداوای چه دردی بودند؟

مولانا می‌گوید پیامبری، نوعی طبابت است و پیامبران، طبیبانند. طبیب و مداواگرِ فعل و قول ما. طبیبانی که «شاگردان حق»‌اند و الهام گرفته از «پرتو نور جلال» خدا.
اما آن بیماری معنوی و باطنی که پیامبران در پیِ مداوای آنند کدام است؟ مولانا می‌گوید آن بیماری، بیماریِ «عادت» است. البته مولانا از تعبیرِ «عادت» استفاده نمی‌کند، اما آنچه از حالات و آثار این بیماری برمی‌شمارد بر بیماری «عادت» صِدق می‌کند. می‌شود به جای «عادت» از تعبیرِ «خواب‌رفتگی»، «غفلت» و «عدم حضور» هم استفاده کرد. 
بنگریم مولانا این علّت و بیماری را چگونه توصیف می‌کند:

انبیا گفتند در دل علتی است
که از آن در حق‌شناسی آفتی است

علت، یعنی بیماری. انبیا می‌گویند مبتلا به بیماری‌ای شده‌ای که مانع حق‌شناسی تو شده است. این بیماری چه آثاری دارد:

نعمت از وی جملگی علِت شود
طعمه در بیمار کِی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مُصر
جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشی‌ها آمدی
گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی
هر که اوشد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم
پیش تو او بس مه‌است و محترم
هر خوشی کاید به تو ناخوش شود
آب حیوان گر رسد آتش شود
بس عزیزی که بناز اشکار شد
چون شکارت شد بر تو خوار شد
از سُمومِ نَفس چون با علتی
هر چه گیری تو مرض را آلتی

می‌گوید حالتی در درون توست و از زهری رنجوری که به هر چه دست بزنی، در چشمت ملال‌آور و کهنه می‌شود. آنچه از تو دور و بیگانه است در نگاهت عزیز و خواستنی است و آنچه به تو نزدیک می‌شود، رنگ می‌بازد و کهنه می‌شود.

ور بگیری نکته‌ِ بکری لطیف
بعد درکت گشت بی‌ذوق و کثیف
که من این را بس شنیدم کهنه شد
چیز دیگر گو به جز آن ای عَضُد
چیز دیگر تازه و نو گفته گیر
باز فردا زان شوی سیر و نفیر

در باب دانستنی‌ها نیز به همین شیوه‌ای. نکته‌ای می‌شوی که بسیار بکر و لطیف است، اما همین که به ادراک تو درآمد، لطافت و ذوق خود را از دست می‌دهد. می‌گویی از آ‌ن حرف‌هاست که خیلی شنیده‌ام و دیگر کهنه شده است. پیِ سخنِ تازه‌ای می‌روی، و باز فردا از آن نیز سیر و گریزان می‌شوی. 
بیماری این است که تازگی و سرشاری چیزها را درنمی‌یابی. به جای غوطه خوردن، سرسری عُبور می‌کنی. راه چاره مداوای بیماری است:

دفع علت کن چو علت خو شود
هرحدیثی کهنه پیشت نو شود
(مثنوی / دفتر سوم)

بیماری‌ات که علاج شود، هر آنچه قبلا در چشمان تو بی‌ذوق، کهنه و تمام‌شده بود، تازگی و سرشاری خود را باز خواهد یافت.
بیماری بدپیامدی که مولانا توصیف می‌کند و می‌گوید علتِ اصلیِ تلخ‌کامی و کهنه‌بینی ماست «عادت» است. عادت، چیزی جز خواب‌رفتگی و عدم حضور نیست. می‌گوید پیامبران برای مداوای این بیماری آمده‌اند. بیماری غفلت و خواب‌رفتگی.
پیامبران نه در پیِ ارائه‌ی اعتقادنامه‌اند و نه آیین‌نامه‌. آنها با نَفَس گرم و صدای‌ منورشان، با داستان‌هایی که برای ما می‌گویند، می‌خواهند ما را از آفتِ «عادت» و غفلت برهانند. «ذکر» که نام دیگر قرآن است و مأموریت پیامبر(إنما أنت مذکّر) یعنی همین. درمانِ غفلت و عادت.

منبع این نوشته : منبع
بیماری ,کهنه ,«عادت» ,مولانا ,آنچه ,مداوای ,کهنه می‌شود ,توصیف می‌کند ,مولانا می‌گوید

باغچه دارد می‌میرد

«کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود»

ساحتِ جمعی ما از بین رفته است. آرمان‌هایی که مایه‌ی پیوند ما بودند، رنگ‌باخته‌اند. باغچه‌ای که ما را دور هم جمع می‌کرد، دارد می‌میرد و کسی مرگِ باغچه‌ را باور نمی‌کند. کسی به فکر گل‌های باغچه، به فکرِ ماهی‌های باغچه و از همه‌ مهمتر به فکر قلبِ باغچه که زیر آفتاب ورم کرده، نیست. کسی باور نمی‌کند که باغچه ذهن دارد و ذهن باغچه در اثرِ بی‌اعتنایی و ناباوری ما در حال فرسودن است. در حال فرسودن و تهی شدن از خاطرات سبزِ سال‌ها. آنهمه احساس‌های زنده، تبدیل شده به چیزی مجرّد و کرخت که در انزوا می‌پوسد. هم‌خانه‌ی همیم اما حیاط خانه‌ی ما بی‌نهایت تنهاست. حیاط خانه‌ی ما واحه‌ی مشترک ماست، اما در انتظارِ بارش ابری ناشناس، خمیازه می‌کشد. حوضِ خانه نیز خالی است. شکوفه‌های بی‌تجربه از بلندای درخت به خاک می‌افند و ماهی‌های سرخِ حیاط، سرماخورده‌اند. صدای سرفه‌ی‌شان را می‌شنوی؟

هر کسی به اتاق خویش خزیده و کاری به حیاط ندارد. پدر، غرق در خستگی‌های تاریخ است. سرگرم مطالعه‌ی شاهنامه و ناسخ‌التواریخ. منقطع از امروز و کنارکشیده از هر مسؤولیت اجتماعی. پدر، پیر شده است و تنها به مرگ خود می‌اندیشد. می‌اندیشد که وقتی بمیرد، دیگر چه فرق می‌کند باغچه باشد یا نه. او سرگرمِ گذشته است. مادر اما دل به آسمان بسته. در وحشتی مدام از دوزخ و ردگیرِ جای پای گناه. مادر همه چیز را از دریچه‌ی معصیت و دوزخ می‌بیند. مادر تنها به گناه می‌اندیشد و فکر می‌کند باغچه را کفرِ گناهان، آلوده کرده است. او تنها دعا می‌کند و به گل‌های رنگ پریده و ماهی‌های سرماخورده فوت می‌کند. مادر در انتظار دستی است که از غیب درآید و کاری کند. 

برادر هم در سنگرِ ریشخندی فلسفی خزیده است. به فلسفه معتاد است و فاعلیت خود را از دست داده است. او تنها می‌تواند تراژدی‌ها را ریشخند کند. اغتشاش علف‌ها را به تمسخر بگیرد و بدون آنکه جنازه‌ی ماهی‌ها احساس او را درگیر کند، از آنها شماره بردارد. او تنها به نگریستن نومیدانه و بی‌طرف خود اشتغال دارد. برادر، امید ندارد. برادر، ایمان ندارد. برادر تنها راه شفای باغچه را در انهدام آن می‌داند. برادر با خودش درگیر است. تاب هوشیاری  ندارد. تابِ واقعیتِ زخمی را ندارد. مست می‌کند هماره و مشت‌های خود را به در و دیوارِ بی‌تقصیر می‌کوبد. برادر مدام در تلاش است که بگوید بسیار دردمند و خسته و نومید است. او به ناامیدی خود می‌بالد. ناامیدی شناسنامه‌ی اوست. ناامیدی را همراه خود به همه جا می‌برد. به کوچه و بازار.  ناامیدی برادر آنقدر ضعیف است که در ازدحام میکده گم می‌شود. 

خواهر، شاعرانه است. گل‌ها را دوست دارد و  دلش که می‌گیرد حرف‌های ساده‌اش را با جمع ساده و مهربان گل‌ها در میان می‌گذارد. اما او نیز برای خود مسؤولیتی قایل نیست. او به قلب تپنده‌ی زندگی راه نبرده است. مصنوعی است همه چیزش. خانه‌اش، عشق همسرش، درخت سیب حیاطش، آوازهایش... تنها بچه‌هایی که می‌زاید طبیعی‌اند. 
او هر وقت دامنش به فقر باغچه‌ی روبه‌مرگ آلوده می‌شود، حمام ادکلن می‌گیرد. باغچه برای او اهمیت اساسی ندارد. تنها گاهی که شاعرانه می‌شود به گل‌ها پناه می‌بَرد. او بدون آنکه با اندوهِ باغچه درگیر شود، از کنار آن می‌گذرد. او اصیل و طبیعی زندگی نمی‌کند، اگر چه فرزندهای طبیعی به دنیا می‌آورد.

پدر در گذشته مانده است و به مرگ خود می‌اندیشد و جهانی که بی‌اعتنا به مرگ او، به ادامه دادن ادامه خواهد داد. مادر به گناه می‌اندیشد، به دست‌های غیب و سجاده‌ای که هراس‌های او را چاره می‌کند. برادر به فلسفه، نومیدی و ریشخندِ واقعیت، بسنده کرده است. خواهر، نگرانِ زندگی مصنوعی و متظاهرانه‌ی خویش است. باغچه تنهاست. 
حیاط خانه‌ی ما روزگار ماست. زمان و زمانه‌ای که قلب خود را گم کرده است. صورت‌هایی که از خویش بیگانه‌اند و دست‌هایی که به بیهودگی خود خو گرفته‌اند.  
شاعر تنهاست. در برابر زخم‌های حیاط، احتضارِ باغچه، سرفه‌ی ماهی‌ها، قلبی که زیر آفتاب ورم کرده است و ذهنی که دارد آرام آرام از خاطرات سبز، تهی می‌شود.

(بازنویسی خودمانی شعرِ فوق‌العاده‌ی «دلم برای باغچه می‌سوزد»، سروده فروغ فرخزاد)

منبع این نوشته : منبع
باغچه ,می‌کند ,ندارد ,برادر ,کرده ,مادر ,باغچه دارد ,می‌کند باغچه ,بدون آنکه ,حیاط خانه‌ی ,دارد می‌میرد

روزه

الف: چرا روزه می‌گیری؟


ب: خوب، روزه، تمرینِ پرهیز است و انجام خواسته‌ی خدا. تمرینِ چشم‌پوشی از برخی خواسته‌های تن تا برای تجربه‌های معنوی‌ و ژرف‌تری جا باز شود. ترکِ عادت است و تو می‌دانی که ما چقدر نیازمند عادت‌گریزی هستیم.


الف: قبول دارم که لازم است پرهیز کنیم از لذاتی تا به لذات عالی‌تری برسیم، اما این شیوه‌ی روزه‌داری مضراتی هم دارد. نمی‌شود تمرین پرهیز داشت برکنار از آن آسیب‌ها؟

 انصاف بده که شانزده ساعت پرهیز از هر گونه خوردن و آشامیدن، رمقِ زندگی را می‌گیرد و در مناسبات امروزین ما معقولیت خود را از دست داده است. کدام معلمی می‌تواند در این شرایط به نشاط و سرزندگی درس بدهد یا دانش‌آموزی با تمرکز و حواسِ جمع، به یادگیری خود ادامه دهد؟


ب: این اشکال تو چاره دارد. شریعت ملزم نکرده است که بیماران، مسافران، کهنسالان و افراد ناتوان روزه بگیرند. استطاعت شرط است و قرآن در ضمن آیات مربوط به روزه گفته است اراده‌‌ی خدا به آسانی تعلق گرفته است و نمی‌خواهد بر شما سخت بگیرد.


الف: اما این حرف تو در عمل، کارامد نیست. خودت می‌دانی که اغلب مسلمانان به صِرف افتِ کارایی، دست از روزه بر نمی‌دارند. مگر وقتی که پیش‌بینی ‌کنند آسیبِ جدی خواهند دید یا بیهوش بشوند. آنچه در عمل و در نیمه‌ی اول سال رخ می‌دهد این است که یا باید اغلبِ ساعات روز را بخوابند و یا اگر سر کار می‌روند، با کارایی اندک می‌روند.


ب: خوب چه می‌شود مگر؟ کارگری که می‌داند با شانزده ساعت روزه، نمی‌تواند کار کند، روزه نگیرد. می‌تواند در همین سازوکارهای فقهی، رخصتی برای این موارد پیدا کرد.


الف: آخر، عمومیت وجوب روزه با زندگی و کار اغلب مردمان روزگار ما نمی‌سازد. می‌دانی چقدر شاغل و کارگر و فروشنده و راننده و دانش‌آموز داریم که شرایط روزه، کارایی آنان را شدیداً کاهش می‌دهد؟ اگر بخواهند از رخصت استفاده کنند، نهایتاً استثناها بیشتر از قاعده می‌شوند. قاعده‌ی درست و کارآمد نباید استثناهای بسیار داشته باشد. زندگی عموم طبقه‌ی متوسط و طبقه‌ی کارگر، چقدر با این پرهیز، سازگار است؟


ب: خوب، ما نباید مغلوبِ مدهای رایج و روحیه‌ی غالب دنیای مدرن شویم. دنیایی که تنها انسان‌ها را لذت‌جو و تن‌آسان می‌خواهد و قایل به ریاضت و پرهیز نیست. طبیعتاً‌ هر پرهیز و ریاضتی، هزینه‌هایی دارد.


الف: قبول، من که مخالف تمرین‌هایی از این دست نیستم، اما  فکر نمی‌کنی می‌شود به جای این شیوه‌، شیوه‌های کم‌هزینه‌تر و سازگارتری با اقتضائات دنیای امروز، پیدا کرد؟


ب: نمی‌گویم نمی‌شود. ولی آن شیوه‌ها، از ضمانت و پشتیبانی دینی بی‌بهره‌اند و نمی‌توانند جذاب و همه‌گیر شوند.


الف:  چرا در همین شیوه‌ی دینی، تجدید نظر اساسی نشود؟ 

مثلا بگوییم روزه‌داران در روزهای بلند، مجازند سه لیوان، آب بخورند و همچنان روزه باشند. آن وقت هم تمرین پرهیز حفظ کرده‌ایم، هم از هزینه‌های این تمرین کاسته‌ایم. افراد بیشتری می‌توانند روزه بگیرند و روزه‌داران می‌توانند آسان‌تر به امور روزمره و کار بپردازند. 


ب: عبادات دینی را نمی‌شود تغییر شکل داد. آن‌وقت آنچه باقی می‌ماند دیگر اسمش روزه نیست. اگر می‌خواهی روزه نگیری، خوب نگیر. اما ماهیتِ روزه نباید استحاله پیدا کند.


الف: ولی اگر تن به تجدید ندهیم، معقولیت شریعت در چشم عده‌ی بسیاری مخدوش می‌شود. اگر قایلیم که دین مقاصدی دارد و هدف از روزه تمرین پرهیز و دستیابی به پارسایی و تقواست، بهتر نیست به تجدیدنظرهایی اساسی تن دهیم تا شمار بیشتری از مردم بتوانند روزه بگیرند و از این فرصت مبارک، بهره‌مند شوند؟


ب: نگرانِ بُعد هویتی دین هستم. انگار با چنین نوگرایی‌هایی اصالت دین رنگ می‌بازد و آنچه می‌ماند از قدسیت آسمانی خود تهی می‌شود. هر گونه دستکاری در شکل و شمایل عبادات دینی، می‌تواند به هسته‌ی قدسی آنها آسیب بزند. آن‌وقت احساس نمی‌کنی روزه دار هستی، تصور می‌کنی تن به روشی داده‌ای که ابداع توست، نه مطلوبِ خدا. 


الف: می‌فهمم. این نگرانی هم هست. ولی این تصور که دستکاری‌های ضروری به قصد معقولیت‌بخشی به عبادات دینی می‌تواند هسته‌ی قدسی آنها را از بین ببرد، قابل تعدیل است. اگر دینداران بپذیرند که خدا از عبادات آنان مستغنی است و نیز اراده‌ی او بر آسانی تعلق گرفته است و غرض از عبادات دینی، پروراندن ابعاد معنوی و نیروی پارسایی در فرد است و عبادات، قاعدتاً در برابر زندگی نمی‌ایستند، آن‌وقت تجدیدنظر در برخی عبادات را راحت‌تر پذیرا می‌شوند و آن را تغییری موافقِ اراده‌ی خداوند می‌دانند. تجدیدنظری  نه به منظور تهی کردن احکام از معنای الاهی آن، بلکه به منظور معقولیت‌بخشی به آنها.


ب: در بخش معاملات و ابعاد اجتماعی دین می‌شود بازنگری کرد، اما بازنگری در کم و کیف عبادات دینی می‌تواند به محو شدن هویت مستقل دین و خاصیت ربّانی شریعت، منتهی شود. با این حال، ملاحظات تو ارزنده و قابل تأمل است.


منبع این نوشته : منبع
روزه ,پرهیز ,عبادات ,می‌شود ,می‌تواند ,دینی ,عبادات دینی ,تمرین پرهیز ,روزه بگیرند ,دینی می‌تواند ,هسته‌ی قدسی