آبستن و زایش

امروز متوجه یکی از خطاهای محرز سعدی شدم. گفته: «بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم،  به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را». می‌دانم که عاشق بهاری سعدی جان و اینها همه بازیگوشی‌های توست برای دل‌رُبایی. ولی بهتر نیست تو و او، مشترکاً به تماشای باغ و صحرا بروید؟ مگر چند بار امکان تماشای شکفتنِ درختان را خواهی داشت؟ چند بهارِ دیگر؟ 


خلاصه دل می‌بری، ببَر؛ اما نگو «وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها، بی‌خویشتنم کردی برگ گل و ریحان‌ها، گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل، با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها، تا خار غم عشقت آویخته در دامن، کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها». به تماشای بهار که می‌روند برای نظر به چهره‌ی یار می‌روند. ببین شاعر همشهری‌ات چه خوب گفته: «مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟،  به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن»


بگذریم. خیلی عزیزی. سعدیِ شگفت. نشنیده بگیر اما، اگر گلستان تو همیشه خوش است از آن‌روست که گل‌های پنج‌وشش روزه را رعایت کرده‌ای. همیشگی و مانایی، فرزندِ مراقبت از فرصت‌های کوتاه است. از همین پنج‌ و شش روزها. تو خوب اینها را می‌دانی و زندگی‌ات گواه است.


ها. چه می‌گفتم؟ می‌گفتم که اگر از آنچه در تو موج بر می‌دارد، چیزی به ساحل نبخشی، انگار ناسپاسی کرده‌ای. اگر راوی شگرفی و شیرینی‌هایی که می‌چشی نباشی، حق نگزارده‌ای. تعهد هنری یعنی قسمت کردن چشم‌های خود با دیگران.


در چشم من که قصد قسمت کردن آن را با شما دارم، همه‌ی گوشه‌‌های بهار، نُمایش یک چیز است: آبستن و زایش.

هر وقت درختی در آستانه‌ی بهار می‌بینم، شورِ منتشر در هوا و نسیم را لمس می‌کنم و جنبش جانانه‌ی بهار را در مویرگ‌های گل و سبزه و جوانه ادراک می‌کنم و شوقِ بی‌مهارِ پرندگان را در آواز و پرواز می‌نگرم؛ بیش از هر چیز به ضرورتِ «آبستن» و «زایش» پی می‌بَرم. 


جهان آبستن از باد بهار می‌شود و در پیِ آن زایندگی اتفاق می‌افتد. زایایی در گروِ پذیرایی است. شرط اول قدم، پذیرا بودن است. آبستن یعنی آب‌ستان. ستاننده و پذیرای آب و باران و نور و باد بودن. مولانا گفته است:‌ «کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر، بهار را ز چمن پُرس و لاله و شمشاد». چمن و لاله و شمشاد آبستن از بهار می‌شوند و از همین‌روست که تازه‌روی و شکفته‌خوی‌اند. «در بهاران کی شود سرسبز سنگ؟» چرا نمی‌شود؟ چون آبستن شدن نمی‌تواند. 


مولانا می‌گفت: «گفت درختی به باد: چند وزی؟ باد گفت: / باد بهاری کُند، گر چه تو پژمُرده‌ای.» کارِ بادها آبستن کردن است. کارِ باران هم. رهایی درخت از پژمردگی جز از طریق راه دادن باد و باران به درون خویش چه می‌تواند باشد؟


آبستن باید شد. آبستن از نور و باران و باد. از ریزش‌های نامکررّ هستی. 

آن‌وقت زایندگی و دهش می‌تواند رخ دهد. می‌ستانی و می‌بخشی. ریشه‌هایت از آب و خاک می‌خورند و شاخه‌هایت از باد و آفتاب، و آن‌وقت میوه‌ای، سایه‌ای، پناهی می‌بخشی به دیگران. 


خلّاق می‌شوی و از آن‌رو که خدا خلّاق و مُبدع است، خلیفه و یاور او خواهی شد: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصَارَ اللَّهِ». یاور خدا در ابداع و افزودن بر جهان. در تشدید و توسعه‌ی زندگی. هر چه خلّاق‌تر، به خدا شبیه‌تر. که او هر روز در کاری و هر بار در جلوه‌ای است: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ» و آفتاب هر صبح، راویِ شعر تازه‌ای است. 


به تماشای بهار که می‌روی بنگر که چگون همه چیز در حال بار گرفتن و نطفه بستن از زندگی است. که چگونه درخت آبستن از باد می‌شود و چه‌ رامشگرانه زایاست. 

بنگر که چقدر زایایی زیباست. زایا باش و زایایی فرزندِ پذیرایی است. پذیرا باش و به باد و آفتاب و خاک، به پرنده و ترانه و علف، «آری» بگوی.


موسی نیست که دَعویِّ اناالحق شنود

ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست


منبع این نوشته : منبع
آبستن ,بهار ,تماشای ,باران ,زایایی ,دیگران ,تماشای بهار

پرویز شاپورِ خوبِ دوست‌داشتنی

پرویز شاپور همیشه برای من رمزی از «خوبی» بوده است. هفتاد و شش سال عُمر کرد. بیست و هفت‌ساله بود که با فروغ فرخزاد ازدواج کرد و از او صاحبِ فرزندی شد به نام «کامیار» که در نامه‌های فروغ «کامی» آمده است. پنج سال بعد فروغ و شاپور از هم جداشدند. شاپور تا آخر عمر ازدواج نکرد و تا آخر عمر همراه فرزندش کامیار ماند.

زندگی گوشه‌گیرانه و به‌دور از هیاهوی رسانه‌ای از ویژگی‌های پرویز شاپور بود. گفتن ندارد که بی‌پروایی‌ها و ماجراجویی‌های فروغ فرخزاد و انتشار شعرهای جسورانه‌ی او، تا چه اندازه روح پرویز شاپور را دردمند می‌کرده است. کامیار شاپور در گفت‌وگویی که با خانم فرزانه میلانی کرده گفته است:

«یکی از شکایت‌های پدرم همیشه این بود که بیش از ۵۰ سال پیش، یعنی نیم قرن پیش، وقتی شعر «گناه» چاپ شد، پدرم جرئت نمی‌کرد سرش را بالا بگیرد. چون مردم نگاه عجیبی به او می‌کردند. پدرم آن موقع اهواز بود.»

با اینهمه پرویز شاپور نه تنها در تمام ۴۴ سالی که بعد از جدایی از فروغ زندگی کرد، یک کلمه از او به بدی یاد نکرد، بلکه تا وقتی فروغ زنده بود به نحوی حامی و مراقب او بود. تمامِ نامه‌هایی که فروغ قبل از ازدواج، بعد از ازدواج، و بعد از جدایی برای او نوشته بود را در جایی نگاه داشت و بعد از مرگ پرویز، عمران صلاحی آن‌ نامه‌ها را در کتابی با نام «اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلبم» انتشار داد.

احمد افرادی می‌نویسد: 

«فروغ در تدارک سفر به اروپا، با مشکلات مالی جدی رو به رو بود و فقط با کمک پرویز شاپور این مسافرت ممکن شد. به تصریح فروغ، گرچه پرویز شاپور خود بدهکار بود، با وجود این، فرش زیر پایش را برای کمک به او فروخت: «پرویز جانم امیدوارم حال تو خوب باشد. امروز رفتم منزل شما و مادرت به من گفت که تو برایش نوشته‌ای قالی‌ها را بفروشد و گفت که من از عهده‌ی این کار بر نمی‌آیم و باشد وقتی خود پرویز به تهران آمد خودش بفروشد.. پرویز نمی‌خواهم به تو تحمیل شوم. من وضع تو را خوب می‌دانم از درآمد تو و از قرض‌های تو خبر دارم. من که همیشه مزاحم تو بوده‌ام حالا دیگر نباید روی شانه‌ی تو مثل باری سنگینی کنم... تو می‌خواهی به من کمک کنی در حالی که مقداری قرض داری و این قرض‌ها را هم، باز من برایت تولید کرده‌ام.» و در نامه‌ی دیگر: «پرویز عزیزم، وجهی را که برایم فرستاده بودی امروز دریافت کردم نمی‌دانم چه طور از تو تشکر کنم... روی بازگشت به طرف تو را ندارم و اصلاً نمی‌خواهم با دیوانگی‌ها و سبکسری‌های خودم باز هم زندگی تو را خراب و مغشوش کنم...»

عمران صلاحی که دوستی سی‌وسه‌ساله‌ و بسیار نزدیکی با پرویز شاپور داشته، در مقدمه‌ی کتاب «اولین تپش‌های...» می‌نویسد:

{زمستان همان سال وقتی فروغ از دنیا رفت، شاپور یک‌ماه غیبش زد. حق هم داشت. خبرنگاران مثل مور و ملخ از در و دیوار هجوم می‌آوردند. شاپور حتی در مراسم تشییع فروغ هم حضور نداشت.
یک روز شاپور می‌خواست به خانه‌ی ما در جوادیه بیاید. با هم سوار اتوبوس دوطبقه شدیم و رفتیم طبقه‌ی بالا و در ردیف جلو نشستیم که منظره‌ها را هم تماشا کنیم. اتوبوس از خیابان امیریه پایین می‌آمد. به چهارراه گمرک که رسیدیم، شاپور پیشنهاد کرد پیاده شویم و در آن محله‌ی قدیمی گشتی بزنیم. آن روز شاپور و من همه‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های میان گمرک امیریه و چهارراه مختاری را گشتیم. کوچه‌ی توتونچی، کوچه‌ی کمیلی و جاهای دیگر. شاپور پنجره‌ی خانه‌ای را نشان داد و گفت فروغ همیشه می‌آمد و پشت این پنجره می‌ایستاد و من هی از آن کوچه عبور می کردم! درِ خانه‌ای را نشان داد و گفت در این خانه با او آشنا شدم. خانه‌ی دیگری را نشان داد و گفت در اینجا از او خواستگاری کردم.
کامی جان، من سی و سه سال با پدرت دوست بودم، اما بر خلاف خیلی‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی فروغ از او نپرسیدم. اما خودش بعضی‌ شب‌ها حرف‌هایی می‌زد و حتی به سلامتی او اقداماتی می‌کرد. فروغ برای شاپور همیشه زنده بود. هنوز صدای شاپور در گوشم است: صلاحی جان! به فروغ چند نمره می‌دهی و به من چند نمره. شاپور خیلی فروغ را دوست داشت، فروغ هم به شدت عاشق شاپور بود. فروغ در نامه‌هایی که بعد از جدایی از پرویز برای او نوشته عاشق‌تر از همیشه است. 
کامی جان اینجا می‌خواهم اظهار نظری بکنم. نمی‌دانم تا چه حد درست است. از دیرباز در ادبیات عارفانه‌ی ما بین عشق و عقل جدل بوده است. به نظر می‌رسد این جدل در نامه‌های فروغ و پرویز هم باشد. فروغ بیشتر تابع احساس بود و پرویز بیشتر تابع اندیشه. احساس به طرف شعر رفته است و اندیشه به طرف طنز. گاهی این دو در کنار هم نشسته‌اند و روی هم تأثیر گذاشته‌اند. از یک طرف طنز وارد بعضی از شعرهای درخشان فروغ شده است و از طرفی شعر وارد بعضی از بهترین کاریکلماتورهای شاپور. احساس و اندیشه با همه‌ی تضادی که با هم دارند، گاهی کامل‌کننده‌ی یکدیگرند. کامی جان تو حاصل جمع این دو هستی. بی‌خود نیست که شاملو وقتی شعر تو را در خوشه چاپ کرد، نوشت کامیار شعر را از مادر و طنز را از پدر به ارث بُرده است. البته حالا نمی‌دانم طنز و شعر در وجود تو با هم کنار آمده‌اند یا دارند توی سر و کله‌ی هم می‌زنند...
فروغ بعد از جدایی همچنان به شاپور تکیه دارد و همچنان عاشق اوست. شاپور هم در لحظه‌های بحرانی به فروغ کمک می‌کند و همچنان نگران اوست:
«وقتی وی چشم‌های کامی نگاه می‌کنم می‌خواهم فریاد بزنم وقتی به علت وجود او به عشقی که پیکرهای ما را به هم پیوست می‌اندیشم قلبم از حسرت سوزانی انباشته می‌شود پرویز من نمی‌خواهم به تو فکر کنم من برای این که تو را فراموش کنم خودم را از بین بردم اما تو روز به روز برای من زنده‌تر و بامعنی‌تر می‌شوی من تو را در کامی می‌بینم و تا چشم‌های من به روی او باز می‌شود یاد تو هم مرا آزار خواهد داد پرویز جانم در این روزهایی که هیچ‌کس به فکر من نیست و هیچ‌کس تلاطم روح مرا نمی‌تواند درک کند تنها تو هستی که مرا به گریه می‌اندازی زیرا حس می‌کنم که چشم‌های تو از فرسنگ‌ها راه دور نگران من است.»
فروغ از حق‌شناسی لبریز است و شیفته‌ی بزرگواری شاپور:
«من دوستت دارم نه برای اینکه به من کمک می‌کنی نه برای اینکه مواظبم هستی نه برای این که به من پول می‌دهی نه پرویز برای این که فهمیده‌ام خوب هستی و عظمت روح تو را هیچ‌کس نمی‌تواند داشته باشد.»}

از پرویز شاپور کتابی بر جای مانده است با نام «کاریکلماتور». روحِ زیبا، مهربان و ساده‌ی پرویز شاپور را می‌توان از لابه‌لای کلمات طنزآلود او در این کتاب، تماشا کرد.

پرویز شاپور نه نظیر شهرت فروغ را کسب کرد و نه از جهت آفرینش هنری به پای فروغ رسید. اما زندگی پرویز با اینکه آنگونه که باید دیده نشد و خود او در این دیده‌نشدن سهمی چشمگیر داشت، نمونه‌ی یک زندگیِ الهام‌بخش و روشن است.

مردی که عُمری از نامه‌های فروغ فرخزاد و ثمره‌ی زندگی‌ مشترک‌شان کامیار مراقبت کرد، لب به بدی نگشود، و در همه‌ی این سال‌ها جز به زبان طنز، دردهای خود را فریاد نکرد.

منبع این نوشته : منبع
شاپور ,فروغ ,پرویز ,هستی ,کامی ,زندگی ,پرویز شاپور ,نامه‌های فروغ ,فروغ فرخزاد ,وارد بعضی ,برای اینکه

آسمان شو ابر شو باران ببار

افزون بر ده سال پیش، زمانی که دانشجو بودم، در مجلس نکوداشتی شرکت کردم که دکتر محمدعلی موحد هم حضور داشتند. نخستین باری بود که ایشان را می‌دیدم. موحد دو توصیه کرد. یکی اینکه:

آسمان شو ابر شو باران ببار
 ناودان بارش کند نَبوَد به کار
(مثنوی/دفتر پنجم)

وقتی غنی و مایه‌ور از معنا و معرفت باشید، بارش‌های‌تان به کار می‌آید. تکاپوها و پویه‌های اجتماعی ما باید پشت‌گرم به آگاهی‌های ژرف و نظرورزی‌های وسیع باشد. بارش‌های ما آسمانی باشد و نه ناودانی. 

توصیه‌ای دومی هم داشت:

رو کرده به من گفت که ای طالب دین
پیوسته برین باش بر این که «چه کنم»
- مولانا

در هر حال و موقعیتی به این اندیشیدن که من چه می‌توانم بکنم؟ چه کاری (جز نالیدن و شاکی بودن) از من ساخته است؟ من چه نقشی می‌توانم در بهبود خود و جهان، یا دست‌‌ِ کم کاستن از خرابی‌های خود و جهان، داشته باشم؟

منبع این نوشته : منبع

به امید قَبَسی

بازگویی:‌ صدیق قطبی


دلواپس بود. شب ظلمت و بیابان بود. اگر تنها خودش بود، کمتر نگران می‌شد. این‌بار خانواده‌ همراه اوست. شب از شب‌های بی‌ستاره است. دلواپس گم‌شدن است. گم کردن راه. اطراف را می‌پاید. آتش فروزانی راه بر نگاهش می‌بندد. امید و شوقی در او جان می‌گیرد. در تاریکی مسیر، چه چیز بهتر از آتش؟ هم گرما می‌دهد هم روشنا. هم خود را با آن گرم می‌کنند و هم در پرتوِ آن راه را می‌یابند. می‌گوید آتشی به نظرم می‌رسد. باید بروم تا شعله‌ای برای ‌شما بیاورم. شعله‌ای تا خود را گرم کنید.(سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ)


موسی پروای خانواده‌ی خود را دارد. به تن‌ِ سرد‌شان فکر می‌کند. اندک بشارتی از آتش، کافی است تا او را رهسپار کند. علاوه‌ بر این امید دارد تا به مدد آتش، راه را پیدا کند. پروای دیگران را دارد و امید به راه‌یابی. دلش گرما می‌خواهد و نور. پس درنگ نمی‌کند. به سمتِ آبیِ آتش می‌رود. 


نزدیک می‌‌‌شود. می‌رسد. هنوز درک درستی از آنچه با آن رودرروست پیدا نکرده است که آوایی او را در بر می‌گیرد. کیانِ وجودِ او را صدا می‌زند: من نورِ جهانم. من پدر آسمانی، الله، پادشاه و اول و آخر هستی‌ هستم. من اساسِ همه‌ی رنگ‌ها و عینِ بی‌رنگی هستم. من معنای جهانم. 


حال که در این واحه‌ی آگاهی آمده‌ای کفش‌هایت را دربیاور.( فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ). کفش‌های تو عاملِ فاصله‌اند. تو را از خاک، دور کرده‌اند. با جانِ زمین، پیوسته شو. حفاظ‌ها و دیوارها را کنار بزن. خود را به خاک، آغشته کن. تو مالکِ چیزی نیستی. کفش‌هایت را بکن چرا که باید سبک و خالص شوی. باید از هر چه تو را از زندگی جدا می‌کند جدا شوی. جدا شوی تا به من بپیوندی.(و تَبَتَّل اِلَیْهِ تبتیلاً)


اکنون در اقلیم مقدسی قرار گرفته‌ای چرا که می‌توانی صدای نور را بشنوی. در واحه‌ی مبارکی هستی چرا که اتصالی بی‌واسطه با جانِ جهان پیدا کرده‌ای. هر زمان و مکانی که چنین ارتباط و تماسی رخ دهد، مقدس است. تماس با جانِ هستی.


تو را برگزیده‌ام(وَأَنَا اخْتَرْتُکَ) و تو سهمِ منی. تو را برای خویش ساخته‌ام (وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی) و تو را زیر چشم خود پرورده‌ام(وَ لِتُصْنَعَ عَلى‌ عَیْنِی). تو، سهم ویژه‌ی منی. سوگلیِ آفرینشی. تو می‌توانی آزادانه‌ی به من عشق بورزی و آینه‌ای باشی تا خود را به تماشا بنشینم. تو برای رنگ‌ها ساخته نشده‌ای، از آنِ بی‌رنگی هستی. تو را جانِ جهان، شکارِ خود می‌خواهد. هسته‌های معنا را دریاب و خود را به من بسپار. این واسپاری، بندگی است. 


من الله هستم. نورِ آسمان‌ها و زمینم و جانِ جهان. مرا بنده باش و خود را سراسر به من بسپار. همواره به حضور منتشرِ من آگاه و بیدار باش. نماز و نیایش‌های دینی ضامن این بیداری و ذکر هستند. با من زندگی کن. (إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِکْرِی) 


از یاد مبَر که حیات تو، محدود به زندگی سپنجی دنیوی نیست. زندگی این‌جهانی زودا که به پایان می‌رسد. گر چه کسی نمی‌داند تا کی زنده خواهد ماند و همین پنهانی و تعلیق است که زندگی را به آزمون‌گاهی بزرگ تبدیل کرده است.(إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَى کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَى )


موسی همه سمع و بصر شده است. شناور در حیرت و امنیت. در حریم امنی خود را می‌بیند. می‌شنود و می‌نوشد.


چه در دست داری، موسی؟ 

هان! چه سؤالِ بی‌مقدمه و غریبی. به دست‌هایش خیره می‌شود. عصاست. عصا. دوست دارم بیشتر حرف بزند. شاید هول کرده است و احساس می‌کند عصای او، گناهی است که باید تبرئه شود. شاید هم می‌خواهد این زمان بسط‌یافته و میقات مقدس را طولانی کند. از گفتن با او لذت می‌بَرد و سرشار می‌شود. حتی اگر این گفتن درباره‌ی عصا و کارکردهای آن باشد. با خود در نجواست که کاش باشد. همیشه باشد و با من حرف بزند. باید هر طور شده سرِ صحبت را باز کنم و بهانه‌ای پیدا کنم. 


ادامه می‌دهد: عصاست! عصا. گاهی تکیه‌گاه من است. گاهی با آن برای گوسفندانم برگ از درخت می‌تکانم. تازه کارهای دیگری هم با آن انجام می‌دهم.(هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَى) 


عصایت را بیفکن!


عصا برای موسی نُماد همه داشته‌های اوست. نماد هویت او، قدرت او، دارایی او. نُماد شغل اوست که چوپانی است. با همین عصاست که رمه را می‌راند، برگ‌ها را می‌ریزد. همین عصاست که می‌تواند تکیه‌گاه او باشد و آسودگی او. هماره با اوست. وسیله‌ای برای اعمالِ قدرت و اثرگذاری بر جهان. عصای موسی همه چیز اوست. عصای ما کدام است؟


عصایت را بیفکن! 

هر آنچه داری و تو را از تو انباشته است، رها کن. بیفکن. به من بسپار. 


عصایش را می‌افکند. عصا اژدها می‌شود. موسی می‌هراسد. موسی می‌گریزد.


بمان! بمان! خطری نیست. من هوای تو را دارم. ببین قدرت و دارایی تو تا چه اندازه می‌تواند پُرخطر و تباه‌کننده باشد. می‌بینی؟ داشته‌های ما اژدهایی پنهانند. اما به من بسپار. دوباره با یاد و نام من، به سوی اژدها دست ببر تا به عصا بازگردد. 


با این عصا که رمزی است از تمام توش و توان و زاد و راه تو، به سراغ فرعون برو. همه دارایی‌هایت را مصروف نجات آدمیان کن. حتی نجات فرعون. نجات فرعون و تمامیِ فرعون‌زدگان. نجاتِ خودت از دست فرعونی که در خویش داری. آنکه برای من است، دیگر برای خود نیست. زندگی خود را وقت رستگاری دیگران کن. داشته‌های تو اگر در پیوند با من باشند، مایه‌ی نجات و رستگاری‌اند. 


دست خود را به گریبانت فرو ببر. 

سپید و درخشان خواهد شد. این‌هم آیه و نشانی دیگر که تو را در این راه یاور خواهد بود. (وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ)


دست تو اگر از دل برآید، درخشان خواهد بود. «دست بگشا دامنِ خود را بگیر» و «در سینه‌ی تو ماه تمامی نهاده‌اند.». از چشمه‌های صافی که در دل داری غافل مباش. با کندوکاو در آینه‌زار دل خود، سپیدی پیدا می‌کنی و این سپیدی و پاکی، مایه‌ی اعتماد مردم و مخاطبان تو است. دست‌های سپید تو را می‌بینند و به پاک‌دلی‌ات پی می‌‌بَرند و آنگاه کلام تو مؤثر و نافذ خواهد شد.


عصایی که به من سپرده‌ای و دستی که در چشمه‌های پاک دل شسته‌ای، همراهان تو خواهند بود.


خدایا! در این راه پُرمحنت، دلی می‌خواهم فراخ. این راه را با تنگ‌دلی نمی‌شود به انجام رساند. سینه‌ام را شرح و فراخی بخش تا قبض‌های انفسی و آفاقی را تاب بیاورم. کارم را قرین آسانی کن. گره از زبانم بگشا تا از آنچه تجربه کرده و دریافته‌ام به زبانی همه‌فهم سخن بگویم.

راستی خواسته‌ای دیگر: رفیق و مصاحبی همراه من کن. هارون برادر من است. آشنای دل است. همراهی او می تواند به من قوّت قلب ببخشد. کسی باید که ندیم من باشد. «شمع را تنها تپیدن سهل نیست». کسی باید تا مرا تصدیق کند. همراهی و مصاحبت او را می‌خواهم تا تو را تسبیح کرده و بسیار یاد کنیم.(رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی. وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی. واحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی. یَفْقَهُوا قَوْلِی. وَاجْعَلْ لِی وَزِیرًا مِنْ أَهْلِی. هَارُونَ أَخِی. اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی. وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی. کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا. وَنَذْکُرَکَ کَثِیرًا) 


حاجت تو روا می‌شود موسی. به سراغ فرعون بروید و به زبانی نرم با او حرف بزنید. شاید راه یافت و آگاه شد.(فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَیِّنًا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَى) 

یادتان نرود، سراغ فرعون که می‌روید، با او به نرمی و ملایمت حرف بزنید. تنها با نرمی و ملایمت می‌شود در دل‌ها روزنه‌ای کرد و راهی یافت. 


موسی! از یاد مَبر، من تو را انتخاب کردم و تو را برای خویش پروردم. تو از آنِ منی. از آنِ نورِ هستی و جانِ جهان. 



[ترجمه‌ی آزاد و دلانه‌ای از حکایت موسی در قرآن بر اساس:

آیات ۲۹ تا ۳۵ سوره‌ی قصص

آیات ۱۰ تا ۴۴ سوره‌ی طه

آیات ۷ تا ۱۷ سوره‌ی نمل]


منبع این نوشته : منبع
موسی ,جانِ ,زندگی ,اوست ,می‌شود ,پیدا ,سراغ فرعون ,جانِ جهان ,درخشان خواهد ,نجات فرعون ,همین عصاست

چه کنم؟

«مولانا قطب الدین شیرازی سؤال کرد که: «راه شما چیست؟» [مولانا] فرمود که: «راهِ ما مُردن و نقدِ خود را به آسمان بُردن؟، تا نمیری نرسی؛ چنانکه صدرِ جهان گفت: تا نمُردی نبُردی». قطب الدین گفت: آه دریغا چه کنم؟»[مولانا] فرمود که: «همین که چه کنم». 

پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:

گفتم چه کنم؟ گفت همین که چه کنم
گفتم به از این چاره ببین که چه کنم
رو کرده به من گفت که ای طالب دین
پیوسته برین باش بر این که چه کنم»
(مناقب‌العارفین، افلاکی)

سؤالی اساسی و بی‌حاشیه از مولانا می‌شود: «راهِ شما چیست؟» و بی‌درنگ پاسخی سرراست و قاطع می‌یابد: «راهِ ما مُردن... تا نمیری نرسی... تا نمُردی نبُردی». 

این قسمت نخست گفت‌وگوست. راه معرفی می‌شود. به گمان من مُردن که از نظرِ مولانا و بسیاری عارفان راهِ رسیدن و دریافتن است همان پذیرش رضایتمندانه‌ی زندگی است. بی‌کُنشی و دل سپردن به رازورمزهای هستی است. خود را خالی کردن همچون نی، تا دمِ او در ما بوزد و آواز کند. «تا گِره با نی بُوَد همراز نیست / همنشین آن لب و آواز نیست»(مثنوی/دفتر اول). نیِ وجود ما هر چه شلوغ‌تر و پُر گیر و گره‌تر باشد، کمتر می‌تواند آوازهای خدا را جاری کند. مُردن یعنی خالی شدن و شرطِ کمال نی، خالی شدن است. 

مُردن یعنی آنقدر سبک و خالص باشی، آنقدر هماهنگ با هستی و به دور از کشمکش و تقلا، که دریای زندگی تو را غرق نکند. دریا تنها کسانی را غرق می‌کند که از هراس و آشفتگی سنگین شده‌اند. خود را مجزا و بیگانه با دریا می‌بینند و می‌خواهد با دریا پنجه در پنجه کنند. در این تعبیر، مُردن یعنی دست از جدال با هستی برداشتن. خود را به جریان زندگی سپردن. سبک شدن و تجربه‌ی بی‌وزنی:

«چون در دریا افتد اگر دست و پا زند ، دریا در هم شکندش، اگر خود شیر باشد. الا خود را مرده سازد . عادت دریا آن است که تا زنده است ، اورا فرو می برد، چندان که غرقه شود و بمیرد. چون غرقه شد و بمُرد برگیردش و حمّال او شود. اکنون از اول خود را مُرده ساز و خوش بر روی آب رو.»(مقالات شمس)

«محو می‌باید نه نحو اینجا بدان / گر تو محوی بی‌خطر در آب ران/ آب دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد / چون بمردی تو ز اوصاف بشر /  بحر اسرارت نهد بر فرق سر»(مثنوی/دفتر اول)

مُردن، هنر محو شدن است. محو شدن در هستی. در هستی که سرشار از خداست. این آموزه چقدر به آموزه‌های لائوتسه نزدیک است: خالی بودن، محو شدن، پذیرفتن...

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می‌زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
- سنایی

آزمودم مرگِ من در زندگی است
چون رَهَم زین زندگی، پایندگی است
- مولانا

قطب الدین شیرازی سؤالی کاربُردی دیگری می‌پرسد: «چه کنم؟». حال که تنها راه رستگاری، محو شدن و خالی کردن خود است، گام‌های عملی برای تحقق این مطلوب کدام است؟ 
مولانا پاسخ می‌دهد تداومِ همین «چه کنم؟». نفسِ این جستجوگری تو را می‌رساند. مدام از خود بپرس که چه کاری از من بر می‌آید؟ چه کاری می‌توانم برای بهتر شدن خود و جهان انجام دهم. در مسیرِ خالی کردن خود و هماهنگی با هستی، چه در توان دارم؟ 

به نظرم می‌رسد اینکه مولانا به پرسنده می‌گوید تداومِ «چه کنم» شرط توفیق است، نوعی تأکید بر عمل‌گرایی و مسؤولیت فردی است. یعنی سالک خود را از داوری در کار مردم سبکبار کند و در هر موقعیتی از خود بپرسد من کیستم و چه می‌توانم بکنم؟

«راهب بزرگ یوسف از راهب بزرگ پاستور پرسید:‌ به من بگو چگونه می‌توانم راهب شوم. آن پیر پاسخ داد: اگر می‌خواهی در زندگی اینجهانی و نیز در زندگی آنجهانی آرامش داشته باشی، در هر نزاعی با دیگری بگو: من کیستم؟ و درباره‌‌ی هیچ‌کس داوری مکن»(حکمت مردان صحرا: سخنانی از راهبان صحرانشین سده‌ی چهارم میلادی، به کوشش توماس مرتون، ترجمه فروزان راسخی)

«چه کنم؟» علاوه بر نکته‌ی بالا، ضامنِ نوعی جستجوگری مُدام و طلب و اشتیاق زنده نیز هست. پیوسته مشعل طلب را روشن داشتن و از پرتوِ هر شب‌تابی برای راه‌یافتن و لمسِ نور، بهره بُردن.

منبع این نوشته : منبع
دریا ,زندگی ,خالی ,هستی ,مُردن ,مولانا ,مُردن یعنی ,مثنوی دفتر ,نمُردی نبُردی» ,مولانا فرمود ,الدین شیرازی

صورت انسان

یکی جانیست در عالَم که ننگش آید از صورت

بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد


 حرف مهمی مولانا در این بیت می‌زند که به طرز خیره‌کننده‌ای درخشان است.


می‌گوید در این جهان جانی هست که ساحتِ او از هر چه صورت و فُرم است، منزه و مقدس است(غیر متشخص). او جانِ عالَم است و نه چیزی بیرون از عالَم. با این حال، این جانِ منزّه، لباس صورت می‌پوشد و شمایل انسانی پیدا می‌کند(خدای متشخص انسان‌وار).  


جانی که اعلی و اکبر از هر صورت‌بندی انسانی است، رها از هر محدودیت است از این‌رو می‌تواند جامه‌‌ی انسانی هم بپوشد و در تجربه‌های دینی تشخص پیدا کند. اگر چه مولانا می‌داند که وقتی آن جانِ اعلی، جامه‌ی انسانی می‌پوشد، انسانِ اوست. 


«الله نور السماوات الارض». و «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» و «لیس کمثله شیء‌». نور جهان است و آشکار و نهانِ هستی و هیچ‌چیز چون او نیست. چرا که او معناست و هیچ صورتی معنا نیست. با این‌همه او پدر آسمانی، پادشاه جهان، ربّ، مالِک و خالق هم هست.... اینهمه هست و باز او نیست. و تسبیح جز این نیست.


تسبیح یعنی خدایا، تو نور جهانی و رحمتی بی‌منتها. تو جانِ اعلی هستی. گر چه من به تو تشخص می‌بخشم‌ که در هر حال، انسانم و تجربه‌هایم از تو، به قدرِ همت من است، اما اعتراف می‌کنم که تو سُبّوحی... تو قدّوسی... برتر از خیال و گمان و قیاس و وهمی... و الله اکبر یعنی همین. 


من ناگزیرم برای ارتباط گرفتن با تو، تو را به اندازه‌ی فکر و خیال خودم درآورم اما می‌دانم که آنچه می‌اندیشم محدود است.(هرچه اندیشی پذیرای فناست / آنچه در اندیشه ناید آن خداست). هم از این روست که تو را تسبیح می‌کنم.


خدا در فلسفه یا غیر متشخص است یا متشخص.  عارف دیده‌ور اما می‌داند که خدای غیرمتشخص می‌تواند تجلی شخص‌وار هم داشته باشد.


هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد

گه پیر و جوان شد


منبع این نوشته : منبع
انسانی ,جانِ ,صورت ,متشخص ,تسبیح ,است، ,صورت انسان

مثلِ چوبِ نیم‌سوز


همه سوز ناتمامم، همه درد آرزویم
به گمان دهم یقین را، که شهید جستجویم
- اقبال لاهوری

تعبیر بسیار تأمل‌انگیزی است: «به گمان دهم یقین را، که شهید جستجویم». می‌گوید از بس که دلباخته‌ی جستجوگری هستم یقین را با گمان مبادله می‌کنم. یعنی بی‌یقینی از آن‌رو که طلب و درد آرزو و جستجو می‌آورد برای او خواستنی‌تر از یقین‌هایی است که به فراغت از جستجو و از کف رفتن طلب، منتهی می‌شود. مایل است «شهید جستجو» باشد. برای او نفسِ «آرزومندی» اصالت و ارزش دارد و نه تحقق آرزوها. او دوست دارد شهید راه آرزومندی باشد و نه آرزوها:

بر آید آرزو یا بر نیاید
شهید سوز و ساز آرزویم

گر «تپیدن» گوهر و روح زندگی است و اگر حیاتِ دل، مرهونِ بی‌قراری است، تمنای او این است که تمام ذره‌های خاک او «دل بی‌قرار» شوند. سراسر دل شود. بتپند و جستجو کنند:

تپش است، تپش است جاودانی
همه ذره‌های خاکم دل بی‌قرار بادا
نه به جاده‌یی قرارش نه به منزلی مقامش
دل من مسافر من که خداش یار بادا

او که آرزو دارد نه تنها دلش بی‌قرار باشد که همه‌ی ذرات خاکش، به دل بی‌قرار مبدّل شود،‌ از تنهایی خویش در این مسیر پُر سوز و گداز، غمین است. در نیایشی با خدا می‌گوید آن‌چه در جهان تو کم دارم دلی هم‌آشنای من است. همه‌ی وجود من «دل» است و در جهان تو، دلی هم‌سودا نمی‌یابم. پاسخ خداوند به نیاز و تمنای او، تنها لبخندی دل‌جویانه و از سرِ خرسندی است:

شدم به حضرت یزدان گذشتم از مه و مهر
که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل
چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت

دل او، چنان که خود می‌گوید «دل مسافر» است. دلِ همیشه در سفر. «تپیدن و نرسیدن» وضعیت بسیار دلاویزی برای او است. امیدوار و بی‌قرار، در طلب محملی می‌تپد و می‌دود و «نرسیدن» ضامن تداوم تپندگی اوست:

مرا به راه طلب بار در گِل است هنوز
که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز
کجاست برق نگاهی که خانمان سوزد
مرا با معامله با کِشت و حاصل است هنوز
تپیدن و نرسیدن چه عالَمی دارد
خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

کیمیای زندگی که در نظر شاعر، ساز جستجو و سوز آرزوست، سبب می‌شود که زندگی این جهانی را بسیار دوست بدارد و آن‌گونه بهشتی که پایان هر جستجو و بی‌قراری است، دلی از او نرباید:

دل عاشقان بمیرد به بهشت جاودانی
نه نوای دردمندی نه غمی نه غمگساری

آنچه اقبال در ترجیح خاکدان بی‌قراری‌ها بر بهشت آسودگی بیان می‌کند، نگاهی منحصربه‌فرد و بسیار جذاب است. زندگی این جهانی در چشمان او که مقام ذوق و شوق و حریم سوز و ساز است، دل‌فریب و خواستنی است و اشتیاق به زندگی در او به همین سرشت زندگی گره خورده است. این‌که گاهی خود را گُم می‌کند و گاهی محبوب را و زمانی نیز‌‌ هر دو را می‌یابد و این رازناکی و حیرت است که زندگی این جهانی را در نگاه او آذین می‌دهد:

مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوش‌تر
مقام ذوق و شوقست این، حریم سوز و ساز است این
زمانی گم کنم خود را، زمانی گم کنم او را
زمانی هر دو را یابم، چه رازست این چه رازست این

اقبال لاهوری تصویر فوق‌العاده‌ای از وضعیت وجودی خود به دست می‌دهد: چوب نیم‌سوزی که در وسط بیابانی است و به تنهایی در حال سوختن است. چوبی که از کاروانی جامانده، اما همچنان زنده است و چشم‌به راه کاروان دیگری است که از آن حوالی عبور کند و سوز و ناله‌ی او را دریابد:

در بیابان مثل چوب نیم‌سوز
کاروان بگذشت و من سوزم هنوز
اندرین دشت و دری پهناوری
بو که آید کاروانی دیگری
جان ز مهجوری بنالد در بدن
ناله‌ی من وای من ای وای من!

هر کسی می‌خواهد برای چیزی خود را شهید کند و اقبال لاهوری می‌خواهد «شهید جستجو» باشد.

منبع این نوشته : منبع
زندگی ,جستجو ,است، ,شهید ,جهان ,جهانی ,بی‌قراری است، ,جستجو» باشد ,«شهید جستجو»

مثنوی کِی معنوی است؟

(تأملی در ابیاتی از دفتر ششم مثنوی)


مولانا به ما می‌گوید مثنوی در نزد همگان معنوی نیست. مثنوی جزیره‌ای است که در میانه‌ی دریایی قرار گرفته است. اگر طالب دریا باشیم در این جزیره چندان چشم و گوش تیز می‌کنیم و هر کوی و کوچه‌ای را به هوای دریا می‌پوییم که از این جزیره راه به دریا پیدا کنیم. خودِ مثنوی دریا نیست، اما نشانی دریا را به ما می‌دهد. برای آنان که هنرِ بوکشیدن و آیه‌جُستن را آموخته‌اند: 


گر شدی عطشان بحر معنوی

فُرجه‌ای کن در جزیره‌ی مثنوی

فُرجه کن چندانک اندر هر نفس

مثنوی را معنوی بینی و بس


فُرجه کردن یعنی رخنه کردن و ایجاد شکاف. یعنی در این جزیره رخنه‌ای ایجاد کن تا به دریا برسی. به گمانم نه تنها کتاب مهمی چون مثنوی نزد همگان معنوی نیست، بلکه همه‌ی کتاب‌های معنوی چنین خصلتی دارند. حاوی نشانه‌ها و بوهایی‌ هستند و تنها برای آنان که شعله‌ی شوق را در خود زنده داشته‌اند، سراسر معنویت می‌شوند. 


مولانا می‌گوید کتاب مثنوی (و به گمانم همه‌ی کتاب‌های رخشان از معنا) مانند آبی هستند که سرشان را کاه پوشانده است. کاهِ حروف و کلمات. کاهِ تعابیر و امثال. کاهِ تاریخ و فرهنگ. بادی باید بوزد و کاه‌ها را کنار بزند تا یک‌رنگی آب، پیدا شود:


باد کَه را ز آب جو چون وا کند

آب یک‌رنگی خود پیدا کند


بعد می‌گوید که خدا سیبستانی می‌آفریند. باغی از سیب. اما درخت‌های سیب را در ابرهای سخن پنهان می‌کند:


پاک سبحانی که سیبستان کند

در غَمام حرفشان پنهان کنند

زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی

پرده‌ای کز سیب ناید غیر بوی


غَمام یعنی ابر. گویا خدا می‌خواهد حجاب و پرده‌ای در کار باشد. سیبستان را در ابرهایی از سخن، از صورت، می‌پوشاند. سیبستان، سیبستان معناست و ابرها، ابرهای صورت.


از سیبستان پوشیده در ابرها، تنها بوهایی در هوا منتشر است و آنان که به رغمِ پوشش کلمات و صُور، می‌توانند آن بوها را دریابند، راه به سیبستان می‌بَرند: 


باری افزون کش تو این بو را به هوش

تا سوی اصلت بَرَد بگرفته گوش


مولانا سپس می‌گوید حال که تنها راه تو بو کشیدن است، باید مُراقب سرماخوردگی و زکام باشی. مُراقب بادهای سردی باشی که می‌توانند به بویایی معنوی تو آسیب بزنند:

 

بو نگه‌دار و بپرهیز از زکام

تن بپوش از باد و بودِ سردِ عام

تا نینداید مشامت را ز اثر

ای هواشان از زمستان سردتر

[نینداید: اندود نکند، گِل‌مال نکند]


خلاصه حرف این است که سیبستان معنا در پرده‌ها و ابرهایی از حرف‌ها و تعبیرها، از غبارهای فرهنگ و تاریخ و ذهن و زبان آدمیان، پوشیده است. اما بوها و نَفَحاتی در هوا پراکنده است که شامه‌های زنده و طالب می‌توانند از آن بوها به اصل‌ها راه بَرند. 


تذکر مهم مولانا این است که مُراقبِ بادهای سردی باش که تو را دچار زُکام می‌کنند و در اثر زُکام، قوه‌ی بویایی تو ضعیف می‌شود.

مولانا به ما متذکر می‌شود که زُ‌کام‌های درونی مانعِ ادراک بوهای معنا هستند. تفاوت علم ذهنی با معرفت ذوقی در همین است. آنجا که تنها با شناختی ذهنی سروکار داریم، سرماخوردگی مانع کار نیست. اما وقتی سخن از شناخت ذوقی(چشیدن) است، سرماخوردگی اجازه نمی‌دهد طعم‌هایی را بچشیم. 

ذهن، ظاهراً ارتباطی با زُکام‌های معنوی ندارد، اما «ذوق» شدیداً متأثر از زُکام می‌شود و تجربه‌ی مزه‌ها و طعم‌هایی را ممکن است از دست بدهد. 


چون به ما بویی رسانیدی از این

سر مَبَند این مُشک را ای ربّ دین


منبع این نوشته : منبع
معنوی ,مثنوی ,سیبستان ,دریا ,می‌گوید ,می‌توانند ,بادهای سردی ,همه‌ی کتاب‌های ,برای آنان ,همگان معنوی

آنچه مرگ نمی‌تواند خاموش کند....

می‌دانم که اثبات‌پذیر نیست. اصلاً فکر می‌کنم مهمترین حقایق زندگی هرگز قابل اثبات نیستند. تنها حقایق پیش‌پاافتاده‌اند که تن به اثبات می‌دهند. می‌دانم. می‌دانم که اثبات نمی‌شود، اما مدام در شهود من ثبات پیدا می‌کند. اثبات‌پذیر نیست اما: تنها چیزهایی از دست‌بُردِ مرگ در امان می‌مانند، که به زندگی بخشیده‌ایم. آنچه را از آن خود کرده‌ایم، در مرگ، مثل پرِ قاصدکی از ما دور می‌شود. آنچه از وجود ما که در وجود دیگران جا گذاشته‌ایم، جاوید می‌ماند. آنچه را جاری نکرده‌ایم، در مرگ، پوسیده می‌شود و از میان می‌رود.

هنگامه‌ی مردن خود را تصور کن. پسر جوانی را می‌بینی که به بالین تو نشسته است و می‌گوید: «تو مرا از پرورشگاه آوردی، مرا باور کردی. به من عشق بخشیدی. مرا در قلب خویش جا دادی. مرا چون فرزند خود پذیرفتی. تو در من می‌مانی. در عشق من به زندگی و در تمام لبخندهایی که نثار آسمان می‌کنم.»
می‌بینی؟ مرگ آنچه را که بخشیده‌ای نمی‌تواند از بین ببرد. 

مرگ، پایان یک محدوده‌ی زمانی است و آنچه از جنسِ زمان نیست، ایمن از مرگ است.
چه چیز در زنگی ما از جنسِ زمان نیست؟ کودکی. دوست داشتن. لبخند. نور...

 کریستین بوبن می‌نویسد:

«در این زندگی، زندگان بسیار اندک و مردگان بسیارند. مرده کسی است که هیچ‌گاه خویشتن را رها نمی‌کند و نمی‌تواند در دوست داشتن یا خندیدن از خود دور شود.»

«اگر ما به قدر کافی زندگی را دوست بداریم، دیگر هیچ کاری از مرگ ساخته نیست.»

«مرگ موسیقی را خاموش نمی‌کند، گل‌های سرخ را خاموش نمی‌کند، کتاب‌ها را خاموش نمی‌کند. مرگ هیچ چیز را خاموش نمی‌کند.»

«روزی که ما به اندکی خوبی کردن راضی شویم، روزی است که مرگ دیگر نمی‌تواند آن را از تقویم جدا سازد.»

«در شب کبود بیمارستان، پدرم بی‌خواب، به سوی مرگ می‌شتافت. سخن گفتن با او را آغاز کردم. چشمانش را گشود، همچون چشمان گربه‌ای در تاریک روشن می‌درخشید. لبخندش به سخنانم پژواکی داد که موجب شد چهره‌اش رنگی از روشنایی بگیرد. «مرگ» چند روز بعدش کارش را کمال بخشید، اما نتوانست آن لبخند را از سیمایش بزداید. ماه‌ها بعد هنوز این تبسم را به نظر می‌‌آورم، همچون معمایی که در زندگی فرصت کافی نخواهم داشت تا آن را رمزگشایی کنم.»

«ما همه چیز را به نابودی کشیده‌ایم، اما اصل موضوع هنوز از بین نرفته است و آن خاطرات دوران کودکی‌ست. این که همه‌ی ما این دوران را تجربه کرده‌ایم و هنوز در آن سِیر می‌کنیم؛ زیرا کودکی فناناپذیر است و بسیار نیرومندتر از مرگ، و مرگ حتا توانایی حس کردن آن را هم ندارد.»

«چیزی درخشان‌تر از صورتت هنگامی که می‌خندی سراغ ندارم. هنگامی که نور صورتت بر من می‌تابد مرگ نمی‌تواند آن را مانند هر چیز دیگری در چنگ خویش گیرد. باقی را در چنگ خواهد گرفت چرا که آن‌ها را در طول زندگی در میان بازوان خویش گرفته است. این چهره، مرگ در ربودنش شکست خواهد خورد و اگر به آن نزدیک شود انگشتانش خواهند سوخت.»

«کودکی ما در برابر همه چیز مقاومت می‌کند؛ حتی مرگ ما نخواهد توانست چشمان او را ببندد.»

«مرگ که از جنس زمان است، نمی‌تواند آن‌چه را از زمان نیست تصرف کند، جاودانگی شقایق‌ها را.»

منبع این نوشته : منبع
نمی‌تواند ,آنچه ,زندگی ,خاموش ,زمان ,نمی‌کند ,خاموش نمی‌کند ,خاموش نمی‌کند، ,دوست داشتن ,جنسِ زمان ,اثبات‌پذیر نیست

در آغاز، نبودن، نبود.

دخترک دوازده ساله است. موهایش را شیمی‌درمانی‌های مکرر، ریخته است. ابروها و مژه‌های ناوک‌اندازش را هم. تماشای دختری که به جانش پرورده است و هم‌اکنون قطره قطره جلوی دیدگان او آب می‌شود جگرشکاف است. پدر اما تمام شکستگی‌های درون خود را هم می‌آورد تا لبخندی در کمالِ خلوص بر چهره خویش بنشاند. سرطان پیش رفته است و پوست کودکانه‌ی دختر، زرد شده است. پدر روی صندلی کنار تخت بیمار نشسته است. دست‌های دخترش را می‌گیرد. در چشم‌های دخترش لبخند می‌زند و سعی می‌کند محتوای قلبش را از طریق لبخند به نگاه دخترک تزریق کند. 


می‌گوید: بابا به یاد اون سال‌های بچگی، اون یکی‌بود یکی‌نبودهای شبانه که برایم می‌گفتی، می‌شه الان هم یه قصه بگی. یکی بود یکی نبودی بگی. نه، این بار داستانی بگی که توش «نبود» نباشه. داستانی از آغازِ آغاز بگی. از وقتی که نبودن نبود.


پدر سرش را نزدیک گوش‌های دختر می‌کند و قصه‌ای تعریف می‌کند:


در آغاز، من بودم تو بودی و نبودن نبود. 


در آغاز، پرنده بود. پرنده، کلمه بود. کلمه، روی شاخه‌ی همیشه سبز، نشسته بود. نشسته بود و به غلت خوردن دانه‌های برف از روی نَفَس‌های آسمان نگاه می‌کرد.


در آغاز، من چشم‌های تو بودم و انارها هر فصل، گُل می‌دادند.


در آغاز، دل ما بزرگ بود. آنقدر که آسمان وقتی خسته می‌شد آنجا می‌خوابید. در آغاز، عشق در نگاه تو دست ‌و رو می‌شست و اشک‌هایت وقتِ آمدن، لبخند می‌زدند.


در آغاز تو به گل‌ها بشارت باران می‌دادی و گل‌ها به تو اشاره‌ی پنهان می‌کردند. در آغاز، دست‌های من و تو از هم شرم نمی‌کردند و رزقِ روزانه‌ی غم‌های پاک‌شان را به سادگی با هم قسمت می‌کردند.


در آغاز دوستت دارم پنهانی نبود. به تصرف در نمی‌آمد. یخ نمی‌بست. مثل قطره‌ی آبی روی برگ‌های اطلسی‌ها ظاهر می‌شد و شفافیفت خود را فاش می‌کرد.


در آغاز، دورها نزدیک بودند و نزدیک‌ها، تر. 


در آغاز دریچه را که باز می‌کردم لبخند تو طلوع می‌کرد.


در آغاز ما می‌توانستیم قلب‌های هم را ببوسم و در سایه‌ی خواب‌هایمان راه برویم. در آغاز، پیشانی خورشید، چین نداشت. دست‌های مادرم جوان بود. پدر، برایم وقتِ خواب قصه می‌گفت. شب، دراز بود. صبح، آسمان، پیدا بود.


در آغاز، گنجشک‌ها دکمه‌های پیراهن تو را با دانه اشتباه می‌گرفتند. در آغاز تو برای همه‌ی پرندگان در موسم برف، شال می‌بافتی.


در آغاز، رونقِ بازارها از نوازش بود. سکوت، چراغانی می‌کرد و سرِ چهارراه‌ها نُقلِ شادی می‌فروختند.


در آغاز من تو را صدا کردم. تو لبخند زدی. باران آمد. چترها درخت شدند. ما به روشنی آب دادیم. آب، آبی بود. آبی، دریا بود. دریا ماه بود. ماه، تو بودی. 


در آغاز هر وقت که دل می‌گرفت یک چاره‌ی خنک داشت. لب پاشویه‌ی چشمه‌ی حیاط می‌رفتیم. پاها را به آب می‌سپردیم. دل، باز می‌شد. آب، لبخند می‌زد. من آب را می‌بوسیدم. تو به شادی‌های منعکس‌ات در آب، نگاه می‌کردی. آب، ماه می‌شد. ماه، تو بودی.


در آغاز قلب‌هایمان از فرطِ رسیدن، تَرَک می‌خورد. درست مثل انارها. انگشت‌هایمان خوراک عشق بود و شعرهای‌مان درد نمی‌کرد.


در آغاز، من بودم، تو بودی. نبودن، نبود.


منبع این نوشته : منبع
آغاز، ,آغاز ,لبخند ,نبود ,می‌کرد ,می‌شد ,نبودن، نبود ,نبودن نبود

قرآن و اوصاف رستگاران

 رستگاری در قرآن، تابعِ باورهای ویژه‌ی کلامی، اتخاذ مواضع خاص تاریخی یا تعلق به دستگاه‌ فقهی خاصی نیست. رستگاری در قرآن با نظر به ۱۲ مجموعه‌ از آیات که از نظر خواهد گذشت، مبتنی بر «روحیات معنوی» و «ارزش‌های اخلاقی» است. موارد زیر صورت فشرده‌ی مضامین مشترکی است که در ۱۲ مجموعه از آیات، ذکر شده است. به نظر می‌رسد از منظرِ قرآن، رستگاری در گروِ معنویت و اخلاق است و نه باور به مجموعه‌ای از باورهای کلامی و الاهیاتی و یا انتساب به مذهب و دینی خاص(نساء:۱۲۳؛ بقره:۶۲؛ مائده:۶۹)

 

۱) در برابر افق‌های مقدس و صلاهای ناب، گشوده و پذیرا هستند(آل‌عمران:۱۹۳؛ انفال:۲۴؛ شوری:۳۸). از نوعی طلب و نیاز ایمانی برخوردارند که مانع هر گونه انسداد و روی‌گردانی است. همه‌‌ی حقایق قدسی را تصدیق می‌کنند(بقره:۴؛ بقره:۱۳۶؛ بقره: ۲۸۵؛ آل‌عمران: ۸۴، لیل:۶). از نسیم‌های روحانی روی برنمی‌تابند و از تجربه‌‌ی ساحت‌های معنوی خود را مستغنی نمی‌دانند. به هر آنچه حاوی نشانه و عطر و رنگی از امر مقدس است، توجه تامّ دارند(فرقان:۷۳؛ انفال:۲؛ توبه:۱۲۴؛ مریم:۵۸؛ سجده:۱۵؛ زمر:۲۳؛ حدید:۱۶)

 

۲) می‌دانند و می‌کوشند طوری زندگی کنند که این آگاهی در آنان ریشه بدواند که جهان، منحصر در ابعاد مادی نیست و حیات آدمی محدود به حیاتِ جسمانی نیست. در ورای عالَم مادی، عوالم دیگری هم هست. زندگی معنوی و اخروی را بر حیات مادی و دنیوی ترجیح می‌دهند(روم:۷؛ بقره:۴؛ نمل:۳؛ یونس:۷و۱۱و۱۵؛ فرقان:۲۱؛ بقره:۴۶و۲۴۹)

 

۳) می‌کوشند طوری زندگی کنند که این آگاهی در آنان ببالد که جهان در برابر رفتارهای آنان بی‌تفاوت نیست. همه رفتارها و اقدامات، پاسخی درخور می‌یابند و هیچ کرده‌ یا گفته‌ای در پهنه‌ی هستی گم نمی‌شود(لقمان:۱۶؛ انبیاء:۴۷؛ زلزال:۷و۸؛ اسراء:۷؛ یونس:۲۳)

 

۴) به حقیقتی یگانه که در تار و پودِ جهان حضور دارد ایمان دارند و در فراپشتِ کثرت‌های ظاهری، حضورِ آن یگانه‌‌ی نورآیین را درمی‌یابند(نور:۳۵؛ بقره:۳؛ مؤمنون:۱؛ عصر:۳). قلب و اندیشه‌ی خود را تماماً به او می‌سپارند و از این راه، جمعیت خاطر پیدا می‌کنند(بقره:۱۱۲؛ نساء:۱۲۵؛ انعام:۷۹؛ انعام:۱۶۲؛ یوسف:۳۹؛ زمر:۲۹؛ حج:۳۱). می‌دانند که خدا نور آسمان‌ و زمین است و بدایت و نهایت جهان و آشکار و نهانِ کائنات(حدید:۳). از این‌رو، هیچ چیز یا شخص معینی خدا نیست و نباید در برابر هیچ انسانی، سرسپردگی نامشروط داشت(آل‌عمران:۶۴، توبه:۳۱). آنچه باید قطب‌نمای زندگی باشد نورِ همه‌جایی و بی‌مانندِ خداست؛ و نه کشش‌های آنی هوس‌آلود و نه صلاح‌دیدهای دیگران، اعتبار مستقل ندارد(اسراء:۳۶؛ فرقان:۴۳؛ جاثیه:۲۳؛ نازعات:۴۰؛ غافر:۲۹).

 

۵) برای ترسیخ این نگرش‌ها و روحیات معنوی به انجام مداوم و توأم با حضور قلب ورزه‌ها و آیین‌های عبادی اهتمام می‌ورزند(مؤمنون:۲و۹؛ معارج: ۲۳ و ۳۴). سعی می‌کنند آیین‌های عبادی و رازونیازهای مدامی که با جانِ جهان برقرار می‌کنند قرینِ خشوع و حضور قلب باشد، چرا که هدف اصلی از این اهتمام مستمرّ، تقویت و تداومِ «ذکر» است(طه:۱۴؛ عنکبوت:۴۵). نماز و دیگر آیین‌های عبادی ورزش‌هایی معنوی هستند برای راه دادنِ هر چه بیشترِ نگرش‌های معنوی به متن زندگی.

 

۶) می‌دانند که برکنار از لغزش نیستند. هر گاه دچارِ لغزش و خطای اخلاقی می‌شوند سعی می‌کنند آگاهی خود را بازیابند و به خطای خود بینا و معترف شوند. سعی می‌کنند بر خطای خود اصرار و ابرام نورزند و چون دانستند راه را به خطا رفته‌اند، به سادگی بازمی‌گردند. توجه به حضور جلیلِ خدا که ناظرِ آرمانی آدمی است مایه‌ی آگاهی و تنبه آنهاست(آل‌عمران:۱۳۵؛ فرقان:۷۰)

 

۷) می‌دانند که جهان آکنده از محنت و مرارت است. چرا که بناست محلّ ابتلا و پرورش جان باشد. از این‌رو در تنگناها و شرایط سخت، خویشتن‌دار و بردبارند و عنان خود را از کف نمی‌دهند. در تلاطم‌ها و طوفان‌ها، صبور و شکیبا هستند و خود را نمی‌بازند(بقره:۱۵۶؛ لقمان:۱۷؛ اسراء:۸۳؛ حج:۳۵؛ معارج:۲۱و۲۲)

 

۸) داشته‌های خود را با دیگران قسمت می‌کنند.(بقره:۳؛ آل‌عمران:۱۳۴؛ حج:۳۵؛ سجده:۱۶؛ شوری:۳۸؛ معارج:۲۴و۲۵؛ اسراء:۲۶؛ روم:۳۸). با خویشاوندان و محرومان و یا کسانی که در اصل محروم نیستند اما در شرایطی قرار گرفته‌اند که به دارایی خود دسترسی ندارند(ابن سبیل). انفاق کردن و چشم‌پوشی از بخشی از داشته‌ها و دارایی، از دو طرز تلقّی می‌جوشد: یکی اینکه جهان، سرای آزمون و ابتلاست(مُلک:۱؛ کهف:۷؛ هود:۷) و توانگری من و ناتوانی دیگری، وضعیتی است برای آزمون من و نباید دچار این پندار خطا شوم که داشته‌های من نشانه‌ی تکریم و یا ناشی از هوش من است و ناداشتگی‌های دیگری ناشی از دون‌رتبگی و یا کم‌خردی است(فجر:۱۵و۱۶؛ قصص:۷۸). دوم اینکه من بیش از محرومان به انفاق کردن محتاجم. چرا که خوبی و طهارت جان من مرهون بخشندگی است(آل‌عمران:۹۲؛ توبه:۱۰۳؛ بلد:۱۱تا۱۶؛ لیل:۵ تا۱۰)

 

۹) در رفتار و گفتار، نرم و آهسته هستند(فرقان:۶۳؛ لقمان:۱۹؛ طه:۴۴؛ اسراء:۲۸). در حرکت و سخن به آهستگی و تأنی پایبندند. از اشتغال به بیهودگی پرهیز می‌کنند. از کنج‌کاوی‌های بی‌حاصل و سرک‌کشیدن‌های بی‌فایده رویگردانند(مؤمنون:۳).

 

۱۰) به حیات انسان‌ها احترام می‌گذارند و کاری نمی‌کنند که به حیات دیگران صدمه‌ای وارد شود(نساء:۲۹؛ مائده:۳۲؛ انعام:۱۵۱؛ اسراء:۳۳؛ فرقان:۶۸).

 

۱۱) اجازه نمی‌دهند بیم از فقر در آینده که از مهمترین دسیسه‌های شیطانی است(بقره:۲۶۸)، مایه‌ی تخفیف قدرِ زندگی در نگاه آنها شود. به طوری که زندگی مادی و معنوی فرزندان خود را در اثر این دلواپسی قربانی کنند(انعام:۱۵۱؛ اسراء:۳۱).

 

۱۲) در معاملات اقتصادی و به طورِ عام در تمامی معاملات و روابط اجتماعی کم‌فروشی نمی‌کنند(انعام:۱۵۲؛ هود:۸۴و۸۵؛ شعراء:۱۸۱)؛ . چنان عمل نمی‌کنند که وقت استیقای حقوق خود، به تمام و کمال مطالبه کنند اما به وقتِ ایفای حقوق دیگران خسّت به خرج دهند و به حقوق دیگران کم‌اعتنایی کنند(مطففین:۱تا۳). در روابط اقتصادی با سنجه‌هایی درست و عادلانه عمل می‌کنند(اسراء:۳۵). از ارزش کالای دیگران نمی‌کاهند و دارایی‌های دیگران را کم‌بها جلوه نمی‌دهند(اعراف:۸۵؛ هود:۸۵؛ شعراء:۱۸۳). اموال دیگران را به ناحق تصاحب نمی‌کنند(بقره:۱۸۸؛ نساء: ۲۹).

 

۱۳) در برابر ضعف و ناتوانی دیگران با مراقبت و احتیاط بیشتر عمل می‌کنند و کم‌توانی و ضعف دیگری دستمایه‌ی سوء‌استفاده و بی‌مبالاتی آنان نمی‌شود. از مهمترین مصادیق این توصیه دارایی‌های یتیم است. ایتام عمدتاً به سبب ضعفی که دارند دستمایه‌ی سوء‌استفاده‌ قرار می‌گیرند. رستگاران نه تنها در رابطه با دارایی‌هایی آنان بی‌مبالات نیستند، بلکه با احتیاط و دقت بیشتر عمل می‌کنند. چرا که می‌دانند یتیمان، و به نحوِ عام همه‌ی کم‌توانان چنان‌که باید قادر نیستند از حقوق خود مراقبت کنند(انعام:۱۵۲؛ اسراء:۳۴).

 

۱۴) با آنچه که به امانت نزد خود دارند، در کمالِ رعایت و مراقبت رفتار می‌کنند(مؤمنون ۸؛ معارج:۳۲). مسؤولیت‌های اجتماعی و سیاسی نوعی امانت است(نساء:۵۸) که رعایت متعهدانه‌ی آن شرط رستگاری است. در برابر اعتماد دیگران و امانتی که به آنها می‌سپارند، اعم از امانت‌های مادی و غیر مادی(منصب و اختیار، اسرار و سخنان محرمانه)، مسؤولانه رفتار می‌کنند.

 

۱۵) به تعهدات خود پایبندند(مائده:۱؛ اسراء:۳۶؛ بقره:۱۷۷؛ مؤمنون:۸؛ معارج:۳۲).

 

۱۶) در عرصه‌ی اجتماعی به باطل و ناحق گواهی نمی‌دهند. در عرصه‌ی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی گواه و مؤیّدِ راستی و حق‌اند و از شهادت بر درستی و حق پاپس نمی‌کشند. مسؤولیت اجتماعی آنان را ملزم می‌کند که از کنار وقایع اجتماعی بی‌اعتنا عبور نکنند. نه تنها تأییدگرِ باطل نباشند بلکه پایمردانه به حق گواهی دهند(معارج:۳۳؛ فرقان:۷۲؛ حج:۳۰؛ نساء:۱۳۵؛ مائده:۸).

 

۱۷) عفیف و پاکدامن هستند. غریزه‌ی جنسی خود را به شکلی مسؤولانه پاسخ می‌دهند. به شکلی که بی‌اعتنا به سرنوشت و وضعیت طرف رابطه نباشند و دیگری را صِرفاً به چشمِ ابزاری برای کام‌روایی خود تلقی نکنند. ارتباط غیرمسؤولانه در زمینه‌ های عاطفی و جنسی، ناپاکدامنی است. با این توضیح چه بسا ازدواج‌هایی که به ظاهر شرعی و در حقیقت غیرعفیفانه هستند(اسراء:۳۲؛ مؤمنون:۵؛ نور:۳۰؛ احزاب:۳۶؛ معارج:۲۹؛ نساء:۲۵).

 

۱۸) خشم خود را مدیریت می‌کنند و با آرامش رفتار می‌کنند. از خطاهای دیگران درمی‌گذرند و در شرایط ملتهب و برابرِ کسانی که در پیِ کشمکش و جدالند، مسالمت‌آمیز رفتار می‌کنند(آل‌عمران:۱۳۴؛ شوری:۳۷؛ فرقان:۶۳؛ فرقان:۷۲؛ مؤمنون:۳؛ قصص:۵۵).

 

۱۹) فروتن و به‌دور از نخوت و تکبر زندگی می‌کنند. خود را بالاتر از دیگران نمی‌بینند و متکبرانه از دیگران روی برنمی‌تابند(اسراء:۳۷؛ لقمان:۱۸).

 

۲۰) در سخن گفتن، تابع انصاف و عدالتند و اجازه نمی‌دهند روابط و پیوندها مانع حق‌گویی و اتخاذ موضع بی‌طرفانه و توأم با انصاف باشد(انعام:۱۵۲؛ نساء:۱۳۵؛ مائده:۸).

 

۲۱) قدرشناسِ مواهب زندگی هستند و از هدر دادن امکانات و ریخت و پاش پرهیز می‌کنند. در بذل و بخشش حدی از توازن را رعایت می‌کنند که نه به کلّی خود را محروم کنند و نه دیگران را(اسراء:۲۶و۲۷و۲۹؛ فرقان:۶۷).

 

۲۲) در برابر کسانی که به آنها مهر و لطف داشته‌اند، در کمال احسان و محبت رفتار می‌کنند. بارزترین مصداق در این زمینه والدین هستند که به سبب دینی که بر آدمی دارند، شایسته‌ی عنایت و ملاطفتِ بیشتر و رفتاری آکنده از ظرافت و محبت هستند(اسراء:۲۳و۲۴؛ لقمان:۱۴؛ احقاف:۱۵؛ بقره:۸۳؛ نساء:۳۶؛ انعام:۱۵۱).

 

۲۳) می‌کوشند به شیوه‌ای سنجیده مروّج درستی و حق باشند(عصر:۳). دیگران را به اتخاذ موضع حق، سفارش کنند و مشوّقِ به نیکی باشند(حج:۴۱؛ لقمان:۱۷؛ آل‌عمران:۱۰۴؛ نساء:۱۴۴). می‌کوشند که اسباب شکفتگی خانواده‌ی خود را فراهم کنند تا همسر و فرزندانشان مایه‌ی روشنی چشمِ جهان شوند(فرقان:۷۴).

 

۲۴) پارسا هستند و به هر آنچه می‌توانند دست نمی‌یازند(شوری:۳۷؛ نجم:۳۲). حدود و مرزهای اخلاق را پاس می‌دارند. هوا‌پرستی نمی‌کنند و تسلیم و مقهورِ کشش‌ها و خوشایندهای آنی که به عواقبِ بد می‌انجامد نمی‌شوند(نازعات:۴۰؛ فرقان:۴۳؛ جاثیه:۲۳). می‌کوشند تا در پارسایی الگو و الهام‌بخش باشند(فرقان:۷۴).

 

۲۵) به آنچه مایه‌ی صلاح آدمی و زندگی است عمل می‌کنند(عصر:۳). آنچه به صلح و سلام بیشتر و فساد و تباهی کمتر منتهی می‌شود(بقره:۲۰۵). آنچه عرفِ سالم و درک مشترک اخلاقی آدم‌ها آن را «عمل صالح» می‌داند.

 

--


مروری بر مضامین دوازده مجموعه از آیات قرآن که به بیان اوصاف رستگاران می‌پردازد:

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
می‌کنند ,بقره ,دیگران ,اسراء ,فرقان ,زندگی ,رفتار می‌کنند ,می‌کنند بقره ,انعام ۱۵۲؛ ,آیین‌های عبادی ,حقوق دیگران

من چند نفرم (۳)

قبل از به دنیا آمدن من از دنیا رفته بود. پدرِ مادرم. دوسه‌روزی است که تصویری از او برای اولین بار دیدم. تنها عکس برجای‌مانده‌ی پدربزرگ که درخانه‌ی دایی بود. نمی‌توانم از سیطره‌ی چشم‌هایش بیرون بیایم. چشم‌هایش بوی غمگین‌ترین شعرها را می‌دهد. راویِ یک دلتنگیِ ابدی. انگار به شکل غیرمنتظره و ناباوری از پنج سالگی به پنجاه سالگی پرتاب شده است. غمگین از اینکه چه نامنتظر، اینهمه فاصله را دویده است و چرا صدای بال‌های زمان اینهمه فرسایشی است. چشم‌هایش نشانه‌ی یک ناتوانی وجودی است. ناتوانی از عبور به فراسوها و غلبه بر نیروهای عاصی. ناتوان از غلبه بر حریفِ‌های قَدَر زندگی: خاطره‌ها، دلتنگی‌ها، آرزوها، دیوارها، دیروزها و از همه قَدَرتر: آشوب‌ها. آشوب‌هایی که وجود نحیف او را عرصه‌ی تاخت‌وتازهای بی‌امان کرده‌اند. چشم‌هایی که از دلتنگی آب خورده‌اند.

ماشین را بُردم ماشین‌شویی. پیش همکلاسی دوران دبستانم. اسمش را به سختی به یادآوردم. چهره را می‌شناسم اما اسم‌ را کمتر به یاد می‌سپارم. با جزئیات از همه چیز می‌گفت. از هم‌کلاسی‌ها، معلم‌ها و...

تا دیپلم بیشتر ادامه نداده بود اما خیلی سرزنده بود. خوش‌خوشانه آوازی حین کار می‌خواند و با چابکی و نشاط، شیشه‌ها و کف ماشین را تمیز می‌کرد. به نشاط و شور زندگی او غبطه خوردم. راستش را بگویم به شغل او هم. چه حس خوبی دارد چیز آلوده‌ای تحویل بگیری و پاکیزه پس بدهی. شیشه‌ها را چنان خوب پاک کرده بود که دیده نمی‌شد. فکر کردم شیشه پایین است. چه مشغولیت خوبی است: پاکیزه کردن، شستن، برق انداختن...

در ماشین‌شویی‌ها نوشته‌اند: صفرشویی هم انجام می‌شود. می‌پرسم یعنی چه. می‌گوید یعنی آنقدر با حوصله و ریزه‌کاری شست‌وشو می‌دهیم که انگار ماشین صفر است و تا حالا کار نکرده است. خوش به حال ماشین‌ها که می‌توانند انقدر راحت صفر شوند. مثل  روز اول.


منبع این نوشته : منبع
چشم‌هایش

هشتم فروردین یک هزار و سیصد و نود هفت

مهِ شکننده‌ای که بی‌شباهت به سکوتی لبالب از حیرت نبود، تمام حجم صبح امروز را گرفته بود. امروز یعنی هشتم فروردین یک هزار و سیصد و نود هفت. 

پاک بود و نزیه و نازک. و بسیار محتاط که مزاحم آوازهای گنجشکان شنگ نباشد. صبح و شاخه‌ها و پرنده‌ها و رؤیاهای سرگردان کوچه‌ها را در آغوشی نمناک گرفته بود، اما فشار بازوها نرم‌تر از آن بود که از ازدحام پریشان آوازها چیزی کم کند. مه بود و جیک جیک گنجشکان بود و صبح بود. مه بود و جوانه‌های خیال بود و صبح بود. و این اتفاق نادر، بی‌سابقه و غیرقابل تکرار را هیچ یک از خبرگزاری‌های داخلی و خارجی انعکاس ندادند. اساساً خبرها نمی‌توانند شکوه واحه‌‌ای مه‌آلود را منعکس کنند. خبرها یا عریانی خیرگی‌آور ظهر تابستان را جار می‌زنند یا خاموشی مطلقِ شب‌های برف و زمستان را. خبرگزاری‌ها تمایلی به مناطق مه‌گرفته‌ی زمان ندارند؛ به اقلیم‌های گنجشک‌زده‌ی مه‌آلود که هیچ حرف کهنه‌ای را تاب نمی‌آورند و هیچ نگاه ناشسته‌ای را راه نمی‌دهند. 

صبح بود و تَرَک‌های زمان بود و تکه‌های آواز بود و مِه. و گنجشکانی که زیر ملحفه‌ی مه پنهان بودند، اما شوریدگی گلوهای عاشق‌شان را نمی‌توانستند پنهان کنند. مه زیباست. صبح زیباست. زیباتر اما: آوازهایی که تن به پنهانی نمی‌دهند... 


منبع این نوشته : منبع
هشتم فروردین

راز و مسأله

همه چیز بستگی دارد به اینکه نهاد هستی و خدا را «راز» بدانی یا یک «مسأله».

«مسأله» را می‌شود با حفظ فاصله و از دور، حل کرد. اما «راز» جز با مشارکت در آن فهمیده نمی‌شود. تا خود را در امر رازآمیز نبازی قادر به فهم آن نخواهی بود. مسأله‌ها را می‌شود آفاقی حل کرد اما رازها انفسی فهمیده می‌شوند. مسأله را می‌توانی حلّ کنی، اما برای فهم رازها چاره‌ای جز حل شدن در آنها نداری. در رویارویی با مسأله نیازمند فعل هستی و در برابر راز، نیازمندِ انفعال. با مسأله می‌شود در حاشیه‌ی زندگی قرار گذاشت، اما ارتباط با راز تنها در متنِ زندگی ممکن است. پاسخ به رازها، زیستن با آنهاست.

به زیباترین اجزای زندگی، مثلِ خود زندگی، تنها با نگاه و زبانی شاعرانه می‌توان نزدیک شد. 


منبع این نوشته : منبع
مسأله ,می‌شود

داریوش شایگان وقتی که رفت

 فیلم تشییع و خاک‌سپاری داریوش شایگان را دیدم. چهره‌ی اشک‌بار و بغض‌آلود دوستانی که دهه‌ها با او معاشرت و ‌‌صحبت داشتند و امروز بر پیکر بی‌جان و آرام او گِرد آمده‌اند، فضای سنگین و تلخی را نشان می‌داد. کسی که هنگام حیات از هر ساختار بسته‌ای گریخت و به بوی هواهای تازه، از فاخرترین تجارب هم چشم‌پوشی کرد. انگار زندگی او تبلور شعر فروغ است که: «تنفس هوای مانده ملولم می‌کند». تعهدی خدشه‌ناپذیر به پوییدن و در «نفسِ گرمِ جاده» راه رفتن:


«جهانبگلو: شما تمایل خاصی به تجربه عرفانی دارید. به علاوه، خود، این تجربه را گذرانده‌اید. شایگان: این تجربه را حدود شش هفت سال به عمل درآورده‌ام. اما از آنجا که از هرگونه حبس ذهنی – هر اندازه فاخر هم که باشد – وحشت دارم، پس از غوطه خوردن در اعماق آن، خودم را از آن رها کرده‌ام. در واقع، دوست ندارم که خودم را در یک حوزه، هر چه باشد، محبوس و مقید کنم. همان‌گونه که یک هندشناس کامل‌عیار نیستم، یک سالک «معتبر» نیز نشده‌ام. من همواره خواسته‌ام از مرزی به مرز دیگر بگذرم. زیرا همیشه از راه‌های رفته و کوفته می‌هراسم. آیین و آموزه هر چه باشد، نظام بسته مرا خفه می‌کند، همواره در یک سلول تنگ احساس ناراحتی می‌کنم. همین خود دلیل چپ و راست رفتن‌های من است.»(از: زیر آسمان‌های جهان)


آیا این چپ و راست رفتن‌‌ها را می‌شود مصداقِ «مذبذبین بین ذلک»، «فی‌الارض حیران» و «فی کلّ وادٍ یهیمون» که قرآن در سیاق نکوهش ذکر می‌کند برشمرد؟

بعید می‌دانم. به گمانم بین سرگشتگی، کورانه عصازدن‌ و یک بام و دوهوا عمل‌کردن با بی‌قراری‌های حقیقت‌جویانه و متعهد به تمامیتِ زندگی باید فرق نهاد. در اولی از سرِ تفنن، کم‌عمقی و یا منفعت‌جویی‌های خودپرستانه در هیچ کجا ساکن نمی‌شوی و مدام از دامنه‌ای به گریوه‌ای می‌گریزی. در دومی اما تعهد تو به افق‌های باز زندگی و چشم‌اندازهای رنگ‌رنگِ آن است که مایه‌ی بی‌قراری‌های پیش‌رونده می‌شود. بی‌قراری فرزانگان، بی‌قراری ناشی از زودسیری یا سطحی‌نگری نیست، بلکه برآمده از این بینش ژرف است که نباید درنگ‌های طولانی در مقصدی معلوم تو را از سیر در جاده‌های بی‌پایانِ زندگی بازدارد.


در فیلم نشان می‌دهد که در مساحت مختصری از خاک، پیکرِ او پنهان میشود. با خود فکر می‌کنم که آیا داریوش شایگان همین بود؟ همین حجم آرام که در گوشه‌ای از خاک به انجام رسید؟ آنچه در خاک شد، داریوش شایگان بود؟ آنهمه تکاپوها و معنی‌سنجی‌ها در اینجا پایان گرفت؟

بعید می‌دانم. گر چه امروزه این نگاه‌ها را آرزواندیشی می‌خوانند، اما دریافت من این است که داریوش شایگان حقیقی در خاک نرفت. او را در نقشی که بر دیوار زندگی نهاد، باید جُست. جاودانگی را نباید خودخواهانه معنا کرد و خواست. جاودانگی، حضور ابدیِ اثر توست در جانِ زندگی، حتا اگر نتوانی به چشم خویش شاهد این اثرِ ماندگار باشی. چیزی از خودت را به هستی جاودانه می‌بخشی و می‌روی. جاودانگی را در چیزی که با چشم‌پوشی به زندگی بخشیده‌ای، معنا می‌کنی. 


شایگان، «سرود زنده‌ی دریانوردهای کهن را به گوشِ روزنه‌های فصول» ‌خواند و رفت، و با زندگیِ خود از ما پرسید:


درون سینه‌ی ما سوز آرزو ز کجاست؟

سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟

گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم

به ذره ذره‌ی ما درد جستجو ز کجاست؟


منبع این نوشته : منبع
شایگان ,زندگی ,داریوش ,همین ,تجربه ,داریوش شایگان

«چایت را بنوش» یا «در طلبش هر چه توانی بکوش»؟

شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» سخنی از افلاطون نقل می‌کند که: ‌«هیچ امری از امور بشری شایسته کوشش بسیار نیست.» سخنی که یادآور نگاه خیام و احیاناً حافظ است. خیام، وقتی که می‌گفت:‌ «می نوش که عمری که اجل در پی اوست / آن به که به خواب یا به مستی گذر.» و حافظ وقتی که می‌گفت: «دولت آن است که بی‌خونِ دل آید به کنار / ورنه با سعی و عمل، باغ جنان اینهمه نیست» یا «حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست / باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست».

در این اواخر، هاجر فرهادی سروده است:

«چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می‌ماند

برای بادها»


احمد کسروی اگر زنده بود همه‌ی این شعرها و حرف‌ها را که به گمان او مایه‌ی فلاکت و تباهی فرهنگ ایرانی هستند، به آتش می‌سپرد. چنان که وقتی زنده بود با دیوان حافظ و تعدادی کتاب دیگر، چنین ‌کرد.


به گمانم راه میانه‌ای می‌توان جُست. در مقام عمل، کوشیدن و آنچه در توان است را مبذول داشتن و هم‌زمان آگاهی از این نکته که زندگی به اینهمه کوشش نمی‌ارزد. همان حافظ عزیز می‌گفت تا می‌توانی بکوش:‌ «گر چه وصالش نه به کوشش دهند / در طلبش هر چه توانی بکوش» و توصیه به چُستی و چالاکی می‌کرد:‌ «که زاد راهروان چُستی است و چالاکی» و راه بختیاری را در همین نکته می‌دانست: «آری طریقِ دولت، چالاکی است و چُستی». با این حال از جهتِ انفسی و عاطفی می‌دانست که «جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است» و «گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس». می‌دانست که «قسمت ازلی بی‌حضور ما کردند» و نباید با سرنوشت ستیزه کرد. چرا که هر چه بیشتر بستیزی، روزگار هم بیشتر می‌ستیزد:‌ «به آستانه‌ی تسلیم سر بنه حافظ / که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد»


جمع میان این دو مقام کاری رندانه است. آگاهی از این نکته که «دمی با غم به سر بُردن جهان یکسر نمی‌ارزد» و عمل به این توصیه که: «غم دنیای دنی چند خوری باده بخور»، و هم‌زمان چُست و چالاک، راه پرپیچ و خمِ منتهی به مرگ را پوییدن و پیمودن، هنرِ فرزانگان است. 

در مقام عمل، کوشیدن و پوییدن و در ساحت نظر و احساس، رها کردن و سبکبار بودن: «تو با خدای خود انداز کار و دل‌ خوش دار»


گر چه پُل زدن‌ها و راه میانه‌جُستن‌هایی از این دست نمی‌تواند چندان وفادار به هسته‌ی معنایی و لوازم هر منظر باشد، اما چه چاره؟

خلاصه، «چرخ بر هم زنم ار غیر مُرادم گردد» و «رضا به داده بده وز جبین گره بگشا». هر دو توصیه برگرفتنی و سودمندند.


منبع این نوشته : منبع
حافظ ,اینهمه ,نکته ,توصیه ,می‌دانست ,مقام ,عمل، کوشیدن ,مقام عمل، ,اینهمه نیست»

خدا و امر متعالی در نگاه کریستین بوبن

کریستین بوبن به دنبال باورهای یقینی و ارائه‌ی تعاریف مشخص از خدا و امر متعالی نیست. تعاریف پژمرده می‌کنند. عقیده، می‌خُشکاند. خدا، امر متعالی یا امر مقدس در نگاه کریستین بوبن امری است که به تجربه در می‌آید، احساس می‌شود، بساویده می‌شود، اما تن به منطق عقیده و قرنطینه‌‌ی تعریف نمی‌سپارد. خدا دانستنی نیست، دوست داشتنی است. گفتنی نیست، زیستنی است:


«کسانی را که از خدا مانند قیمتی مقطوع حرف می‌زنند دوست ندارم. کسانی را که خدا را نتیجه‌ی خللی در دستگاه هوش می‌دانند دوست ندارم. آنانی را که "می‌دانند" دوست ندارم، کسانی را دوست دارم که دوست دارند.»(۱)

«خدا یک فکر و عقیده نیست، بلکه بخار صورتی و آبی‌رنگ باقی‌مانده از لب‌های حلزون‌مانند کودکان بر شیشه است، مراقبت از زندگی معمولی است- آرامش قلبی ژرف‌اندیش است.»(۲)


خدا یک عقیده نیست، بلکه نامی است بر نوعی تجربه و شیوه‌ای رویارویی با زندگی. تجربه‌‌ای که آمیخته با حیرت و مراقبت است. شبیه حالت هوشیار و جستجوگرِ کودکانی که لب‌های‌شان را به شیشه‌ی پنجره می‌چسبانند. خدا نوعی مراقبت از زندگی روزمره است. همچون مراقبت پُرظرافت مادری از شیرخوار چندروزه. مراقبتی توأم با عشق و آرامش. خدا، پرستاری مادرانه از زندگی است.

اگر خدا یک فکر یا یک عقیده نیست، آن‌وقت کتاب‌ها و کلام‌های مقدس هم نه مجموعه‌ای از باورهای مشخص که باید تصدیق شوند، بلکه اشارت‌های عاشقانه‌ی خداست برای توجه دادن. توجهی که گوهرِ ایمان است. نوعی بیدارباش و «ذکر» است. افشاندن کلمات مایه‌ور از امر متعالی بر سر و روی روح است:


«کتاب مقدس فهرست تلاش‌های خداوند است برای دیده شدن توسط ما، حتی شده برای یک ثانیه، حتی توسط یک انسان، حتی اگر آدم به دردنخوری باشد یا شبان بزها که تنهایی و شراب بد، او را منگ کرده‌اند. از هر چیزی استفاده می‌کند. هر چیزی که بتواند توجه ما را به او جلب کند خوب است؛ از توطئه‌ی عظیم توفان نوح و سیلاب‌ها و توفان‌های مهیب تا ناله‌های زمزمه‌وار نوزادی خفته بر کاه که نفس‌های حقیرانه‌ی یک خر یا یک گاو را می‌جنبانند.»(۳)


کریستین بوبن با منطق دوگانه‌انگاری و ثنویت آسمان و زمین مخالف است. امر الوهی و آسمانی را می‌خواهد در همین‌جا، در لابه‌لای امور عادی و روزمره و زمینی، تجربه کند:


«در گذشته به کودکان می‌آموختند که خداوند در آسمان‌هاست اما چه کسی به آنها یاد خواهد داد که آسمان بر روی زمین و در همه جاست و در اشیاء ساده به درخشش در می‌آید؟‌ ‌یک زندگی آرام، بی‌فروغ و معطوف به سادگی‌ها به میوه‌ی بِه شبیه است که ظاهری زمخت و پوستی پُرزدار دارد و وقتی در سایه می‌رسد، هوای انباری را عطرآگین می‌کند، همان‌طور که پیکر یک قدیس، پس از مرگ، هوا را معطر می‌کند.»(۴)


نام بُردن از خدا برای تجربه‌ی خدا، ضرورت ندارد. شیوه‌‌های زندگی متناسب می‌توانند حضور خدا را بازتاب دهند. حضور خدا را تنها در زندگی‌های خالص می‌توان تجربه کرد:


«زندگی روزمره‌ی پدر خود به اندازه‌ی کافی حضور خداوند را باز می‌تابانید، بی‌اینکه نیازی به نام بُردن از او وجود داشته باشد.»(۵)

«خدا شگفت‌زده میان سخنان عشاق، چون برزگری در مزرعه‌ی خود قدم می‌زند. اگر ما خداوند را در داستان‌های عاشقانه خود راه ندهیم، داستان‌های ما رنگ می‌بازند، کِدِر می‌شوند، می‌پوسند و فرو می‌ریزند. بردن نام خدا امری اساسی نیست، حتی دانستن نام او برای آن‌هایی که به هم عشق می‌ورزند، ضروری نیست. تنها کافی است که دل‌دادگان روی زمین، یک دیگر را در پهنه‌یی آسمان یافته باشند.»(۶)

«در برکه‌ی آب، در شمیم پیچک‌ها، در صفا و خلوصِ برخی کتاب‌ها پروردگار را یافته‌ام، حتی گاهی نزد آنان که مذهبی ندارند، اما نه هرگز نزد کسانی که شغل‌شان گفتن از اوست.»(۷)

 

گفتن از خدا جز از طریقِ زندگی‌های خالص و ناب و یا کلماتی که از فرطِ بی‌وزنی در هوا معلّق‌اند ممکن نیست. خدا در چشم‌انداز بوبَن شبیه عشق است. به مانند «لرزش لبخندی روی لب‌ها» که تنها می‌شود احساس‌اش کرد، در سکوت به تماشا نشست و با دیگری سهیم شد. خدا یک مسئله‌ی فکری نیست، یک تجربه‌ و تماشا است:


«مسئله‌ی عشق، پاسخی ندارد. نه اینکه مسئله‌ی پیچیده‌ای باشد؛ نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خطی آبی‌رنگ است روی پلک‌ها، لرزش لبخندی است روی لب‌ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخ بدهیم. نگاهش می‌کنیم، تماشایش می‌کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می‌کنیم، ترجیحاً در سکوت.»(۸)

«از شما می‌پذیرم که عشق امری درک‌ناشدنی است. اما آنچه درکش محال باشد، زیستنش بس ساده است.»(۹)


تا اینجا گفته شد که در نگاه کریستین بوبن، تجربه‌ی امر مقدس تنها از طریق شیوایی زندگی و طرز و طراز ویژه‌ای در نگریستن امکان‌پذیر است و برای ادراک حضور خدا در زندگی به شیوه‌ای متفاوت از زیستن نیازمندیم و نه عقیده بستن یا نام بُردن از چیزی. اکنون می‌خواهیم بنگریم از منظر کریستین بوبن زندگی آکنده و رنگ‌وطعم‌گرفته از خدا، واجد چه ویژگی‌هایی است.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
زندگی ,نیست، ,کریستین ,دوست ,عقیده ,بوبن ,کریستین بوبن ,عقیده نیست، ,نگاه کریستین ,زندگی‌های خالص ,نیست، بلکه

سال نو، تازه

 زندگی راه خودش را می‌رود و گوشش بدهکار آرزوهای من و تو نیست. ما با آرزوهای‌مان خواب می‌بینیم و خواب‌های‌مان تلافیِ زندگی‌های نزیسته است. آرزو می‌کنم، یعنی خواب دیده‌ام.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، دل ما هم تازه شود. فوت عمیقی به سطحِ گَردگرفته‌ی جان بکنیم و از ضخامت حجاب‌ها بکاهیم.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، زمزمه‌های روشن زندگی را بیشتر بشنویم. زمزمه‌هایی که زیر همهمه‌ی جارچی‌ها گم شده‌اند.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، بیشتر به دنبال فهم جهان‌های دیگران باشیم تا صدور قرارهای محکومیت. ارزش‌گذاری‌هایی القایی و تزریقی مانع آن شده‌اند که به خوبی دیگران را فهم کنیم و هنوز پا به اقلیم کسی نگذاشته، در نیم‌گشوده را می‌بندیم.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، بیشتر یادمان باشد که خواهیم مُرد. و همین یقینِ مایل به فراموشی کافی است تا دریابیم زندگی شباهت بسیاری به بازی دارد و برای خوب بازی کردن نباید سخت بگیریم، حرص و جوش بخوریم، یا گمان کنیم نتیجه‌ی بازی مهمتر از خودِ بازی است. آرزو می‌کنم در سال تازه حواسمان به کیفیت بازی باشد و نه نتیجه‌ی آن.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه دریابیم که زندگی دَرهم است. آمیزه‌ای از تاریک و روشن، تلخ و شیرین، زشت و زیبا. سِوا کردن با ماست. چشم‌های ما حّق انتخاب دارند. می‌توانیم سبد نگاهمان را انباشته از میوه‌های تلخ و پوسیده کرده و تکرار کنیم: زندگی همین است...

آرزو می‌کنم در سال تازه یاد بگیریم که هر چه وفور تاریکی را دریابیم، نیازمند توجه و اعتنای بیشتر به درخشش‌ شب‌تاب‌های کوچک خواهیم بود.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، مدت زمان بیشتری ساکن سمت‌های ملایم و مهربان زندگی باشیم. گازهای سنگین انباشته را آزاد کنیم و اجازه دهیم نسیم، مجالی برای سرودن پیدا کند.

 

آرزو می‌کنم در سال تازه، دل ما نیز تازه شود.

 

سال نو، تازه.


منبع این نوشته : منبع
می‌کنم , آرزو ,تازه ,تازه، ,بازی ,زندگی , آرزو می‌کنم ,آرزو می‌کنم ,تازه، بیشتر

مولانا در فغان بلبل چه می‌دید؟

«ای بلبل مست از فغانت
می‌آید بوی آشنایی
می‌نال که ناله مرهم آمد
بر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز ناله‌ی تو
چیزی ز حقیقت خدایی»
(غزلیات شمس)

 ۱) فغان بلبل، بوی آشنایی می‌دهد و با احوال غریب مولانا خویشاوند است. همه چیز در جستجوی اصلِ خویش و نیستانِ جان است و به زبانی از دلتنگی و جداافتادگی خود می‌نالد. مولانا آشنایی و هم‌سرشتی خود را با پرندگان دریافته است. دریافته که آواز عندلیب و شعرهای او، دو ترجمه از یک حقیقتند. درد که عمومی شد، تحمل آن آسان‌تر است. از این‌روست که حافظ می‌گفت: بنال بلبل اگر با من‌ات سرِ یاری است...
 
 ۲)  ناله‌های بلبل علاوه بر اینکه اشارت آشنایی است، «مرهمِ جراحت جدایی» نیز هست. هر چه احوالِ دل را بازگو کنیم، تسلای بیشتری می‌یابیم. زخم‌هایی هستند که وقتی به آواز درآیند و در برابر چشم‌های آفتاب گشوده شوند، تسلی پیدا می‌کنند. اقبال لاهوری گفته است: 

«سحر در شاخسار بوستانی 
چه خوش می‌گفت مرغ نغمه‌خوانی: 
برآور هر چه اندر سینه داری
 سرودی، ناله‌ای، آهی، فغانی!»

۳) بلبلان که ناله سر می‌دهند و سوز و شوق خود را فریاد می‌زنند «چیزی از حقیقتِ خدایی» را فاش می‌کنند. نغمه‌های بلبل تنها حظّ زیبایی نمی‌بخشد، بلکه می‌تواند ما را در تجربه‌‌ی امر متعالی شرکت دهد: «تا کشف شود ز ناله‌ی تو / چیزی ز حقیقت خدایی»

به گوش مولانا نغمه‌ی فاخته، اذان است و درختان اقامه می‌گویند. شکوفه، نور حق است و درخت مشکات خدا:

«بیا که نور سماوات، خاک را آراست
شکوفه نور حقست و درخت چون مشکات 
اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار
خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات»

تنها آواز بلبل نیست که آن‌جهانی است. اذان است و راوی حقایق قدسی. دامن گُل را هم که بگیری به لطف مصطفی می‌رسی:

«گیریم دامن گل و همراه گل شویم 
رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل 
اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست...»(مولانا)

چرا که «گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان» و «گل آن جهانیست نگنجد در این جهان».
در چشم مولانا مرز میان این جهان و آن جهان، از میان رفته است. خود گفته است: 

«این جهان وان جهان مرا مطلب 
که این دو گم شد در آن جهان که منم»

منبع این نوشته : منبع
بلبل ,مولانا ,جهان ,آواز ,آشنایی

«مرا ببخش» یعنی چه؟

وقتی به هم می‌گوییم مرا حلال کن یا ببخش چه مُراد می‌کنیم؟ بخشایش به چه معناست؟ ما چه وقت کسی را بخشوده‌ایم؟

به نظر می‌رسد وقتی از جانب کسی رنج و آسیبی متحمل می‌شویم و تصور می‌کنیم نوعی سوء‌نیت یا اهمال و بی‌مبالاتی عامل آن بوده است فضای تیره‌ای در قلب ما ایجاد می‌شود که آمیزه‌ای از «خشم»، «کینه» و «نفرت» است؛ و بخشایش، زدودن زنگارهای این سه احساس منفی است.

آیا بخشایش یعنی فراموش کردن خطا؟ صرف‌‌نظر کردن از جریمه؟ پرهیز از مقاومت و ایستادگی در برابر جور و سوء‌استفاده؟ به نظر نمی‌رسد.
بخشایش یعنی پیراستن دل از آثار تاریک و منفیِ «خشم»، «کینه» و «نفرت» که بیش از هر کس دیگری به خود ما آسیب می‌زند و ما را دچار انسداد می‌کند.

آندره کنت اسپنویل می‌نویسد:
«عشق یک شادی است و نه یک ناتوانی یا دست کشیدن: دشمنان خود را دوست داشتن به معنای دست کشیدن از پیکار نیست. بلکه جنگیدن شادمانه با آنهاست.
 بخشایش خطا را پاک نمی‌کند بلکه کینه را حذف می‌کند، خاطره را پاک نمی‌کند بلکه خشم را از بین می‌برد، پیکار را کنار نمی‌گذارد، بلکه از نفرت چشم‌پوشی می‌کند. بخشایش هنوز عشق نیست بلکه به جای آن کار می‌کند، وقتی عشق غیرممکن است، یا مقدمات آن را فراهم می‌کند، وقتی وجود آن زودهنگام است. می‌توان گفت، فضیلتِ درجه دوم است، ولی فوریت دسته اول است و به همین خاطر بسیار ضروری است! اندرز بخشایش: در جایی که نمی‌توانی دوست داشته باشی، دست کم از نفرت داشتن دست بکش.
خوشا به حال بخشایش‌گران که بی‌نفرت پیکار می‌کنند و بدا به حال کسانی که بی‌احساس ندامت نفرت دارند!»(رساله‌ای کوچک در باب فضیلت‌های بزرگ، ترجمه مرتضی کلانتریان)

مصطفی ملکیان می‌نویسد:
«من، به نوبه خود هر ظلم و جفایی که از دیگران می‌بینم را مانند نیشی تلقی می‌کنم که عقربی که هیچ دشمنی خاصی با من ندارد به من می‌زند از این رو درست مثل مورد عقرب سعی می‌کنم که خودم را از معرض آزار و آسیبشان دور نگه دارم؛ اما وقتی که به هر حال، آزار و آسیب‌شان به من رسید آن را ناشی از ناآگاهی و ناآزادیشان تلقی می‌کنم و بدین طریق خودم را از احساسات و عواطف منفی مانند خشم، کینه و نفرت نسبت بدان‌ها دور می‌دانم وانگهی خشم، کینه و نفرت من به آنها ضرری نمی‌زند فقط به خودم ضرر می‌رساند، و مرا با این وضع روبه رو می‌کند که هم مورد آزار و آسیب دیگران قرار گرفته‌ام و هم مورد آزار و آسیب خودم!  آزار و آسیب دیگران بس نیست که آن را با آزار و آسیب خودام تکمیل کنم؟!»

«مرا ببخش!» یعنی با اعتراف به خطای خود و دلجویی و عذرآوری، خواهان آنم که در زدودن کینه، خشم و نفرتی که در اثر عملکرد من در تو پیدا شده است، یاری‌ات کنم. من کم و بیش در پیدایش این سه احساس منفی در دل تو سهم داشته‌ام و از تو می‌خواهم با نظر به آنکه پشیمان و نیک‌خواهم، دل خود را با من صاف کنی.

«مرا ببخش»، کوششی است برای حذف نفرت، کینه و خشم. تلاشی برای مرمّت صفای آسیب‌دیده. کدورت‌روبی.

منبع این نوشته : منبع
آزار ,بخشایش ,آسیب ,نفرت ,بلکه ,کینه ,تلقی می‌کنم ,خشم، کینه ,مورد آزار ,آسیب دیگران ,می‌کند، وقتی